وقتی ترامپ در اواخر فوریه جنگ با ایران را آغاز کرد، من کل این اقدام را «غیرقانونی (مغایر با قانون اساسی)، نابخردانه و خیانت به وعده او مبنی بر اولویت دادن به منافع مردم آمریکا» توصیف کردم. من بهویژه از این موضوع خشمگین بودم که رفتار او در روزها و ساعات پیش از آغاز کارزار بمباران، حتی تظاهر به این امر را که مردم آمریکا و نمایندگان منتخب آنها باید در مورد زمان و چرایی ورود ایالات متحده به جنگ حق اظهارنظر داشته باشند، کنار گذاشت. پایانِ ادعاییِ مناقشه ایران، یادآور دیگری است از اینکه چقدر از معیارهای تعیینشده در قانون اساسی فاصله گرفتهایم. برخی از همان افرادی که استدلال میکردند کنگره نباید هیچ موضعی در قبال جنگ ایران اتخاذ کند—از جمله نمایندگان کنگره و سناتورهایی که رأی خود را بر همین اساس به صندوق انداختند—اکنون استدلال میکنند که رئیسجمهور نمیتواند به طور یکجانبه پایان درگیری را اعلام کند. بنابراین، برای جمعبندی (جهت یادآوری به کسانی که ماجرا را دنبال میکنند): پایان دادن به یک جنگ نیازمند آستانه و پیششرطهای فوقالعاده بالایی است، از جمله تلاش دیپلماتیک مداوم، اجماع سیاسی داخلی گسترده، و توافقاتی پایداری که بتوانند از تغییرات دولتها جان سالم به در ببرند. اما آغاز یک جنگ به هیچکدام از اینها نیاز ندارد. این رویکرد کاملاً معکوس است؛ و یکی از دلایلی است که سیاست خارجی ایالات متحده در بیشتر طول ربع قرن گذشته، حالتی شبیه به «شلیک کن، آماده شو، هدف بگیر» (شتابزدگی و بیبرنامگی) به خود گرفته است. برای بازگرداندن نوعی توازن در ابزارهای سیاستگذاری میان «اعمال زور» و «دیپلماسی»، ما باید جنگیدن را سختتر و صلح کردن را آسانتر کنیم. سرنوشت برنامه جامع اقدام مشترک (برجام)، یعنی تلاش موفقیتآمیز دولت اوباما برای محدود کردن شدید توانایی ایران در توسعه سلاح هستهای، در اینجا درسآموز است. منتقدان این توافق به فروپاشی آن به عنوان سندی بر…
دریافت اشتراک
جهت مشاهده این مطلب لطفا اشتراک تهیه کنید یا با حساب کاربری سازمانی وارد شوید.
در رصدخونه می توانید به ازاء به اشتراک گذاری رصدهای اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و…به رصد سایر افراد دسترسی داشته باشید.