برای دههها، سیاستمداران همواره درگیر این موضوع بودهاند که چگونه قدرتهای متوسط مانند کوبا و ایران را وادار به اطاعت از دستورات ایالات متحده—نظیر کنار گذاشتن برنامههای تسلیحاتی یا بازگشایی تنگه هرمز—کنند. با توجه به غیرعملی بودن یک جنگ تمامعیار، رهبران ناگزیر به تشدید تدریجی فشار نظامی روی آوردهاند تا هزینه تداوم سرپیچی را به حریف نشان دهند. این منطق در ظاهر متقاعدکننده است، اما کارنامه آن پر از شکستهای متوالی است. از ویتنام تا ایران، دولتهای مختلف آمریکا درسهای لازم را از اشتباهات خود نگرفتهاند. نتایج این رویکرد نیز اغلب جنگهای ابدی و فاجعههای انسانی بوده است. ایده «افزایش تدریجی تنش» نخستین بار در دهه ۱۹۶۰ توسط رابرت مکنامارا، وزیر دفاع وقت، و به اصطلاح «بچههای نابغه» او در پنتاگون توسعه یافت—افرادی دارای مدرک دکترا و سوابق چشمگیر، اما با عقل سلیمِ اندک. آنها بر این باور بودند که با تنظیم دقیق فشار نظامی، ویتنام شمالی خواهد فهمید که هزینه جنگ از منافع آن بیشتر است. پس از نشان دادن چنین قاطعیتی، آمریکا آماده مذاکره میشد، اما شروط توافق را واشنگتن تعیین میکرد، نه هانوی. مشکل این نوع رویکرد آن است که توانایی دشمن را در تحمل ضربات و سازگاری با شرایط جدید نادیده میگیرد. بمبارانها نه تنها اراده رهبران را تقویت میکند، بلکه اغلب مردم را نیز پشت پرچم مقاومت متحد میسازد. متقابلاً، طرف مقابل نیز با پاسخ دادن به هر مرحله از تشدید تنش، چرخه ای را به حرکت درمیآورد که جنگ را بهطور مداوم گسترش میدهد. در ویتنام، این استراتژی در نهایت باعث شد آمریکا بر روی کشوری که تنها کمی از ایالت نیومکزیکو بزرگتر بود، بیش از مجموع تمام جنگهای قبلی خود بمب بریزد؛ صلدماتی که تلفات سهمگین حدود سه میلیون کشته برای ویتنامیها به همراه داشت. هنوز کاملاً مشخص نیست که چرا پرزیدنت ترامپ در ماه فوریه جنگ علیه ایران را آغاز کرد. توجیحات…
دریافت اشتراک
جهت مشاهده این مطلب لطفا اشتراک تهیه کنید یا با حساب کاربری سازمانی وارد شوید.
در رصدخونه می توانید به ازاء به اشتراک گذاری رصدهای اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و…به رصد سایر افراد دسترسی داشته باشید.