مردم ایران دیگر طاقت ندارند. بیش از یک قرن است که اعتصابات در بازار تهران، دولت را سرنگون کرده و نویدبخش انقلاب بوده است. برای مثال، در ۱۲ دسامبر ۱۹۰۵، بازار پس از آنکه فرماندار تهران دستور داد چندین تاجر برجسته شکر به دلیل افزایش قیمت شکر در ملاء عام مورد ضرب و شتم قرار گیرند، اعتصاب کرد. این واقعه آغاز جنبش مشروطه بود که به حکومت مطلقه شاه پایان داد.
در ژوئیه ۱۹۵۲، بازار تهران برای درخواست بازگشت نخست وزیر محمد مصدق که شاه او را برکنار کرده بود، اعتصاب کرد. پانزده ماه بعد، هنگامی که ارتش ایران، با حمایت ایالات متحده و بریتانیا، دوباره مصدق را برکنار کرد تا شاه را بازگرداند، بازار دوباره تعطیل شد.
در ۸ و ۹ ژانویه ۱۹۷۸، بازار تهران در اعتراض به تهمت روزنامه دولتی به آیت الله روح الله خمینی تعطیل شد که جنبش اعتراضی را آغاز کرد که به انقلاب اسلامی ۱۹۷۹ منجر شد. در آن دوره آشفتگی انقلابی، بازار چندین بار دیگر در حمایت از معترضان و برای نشان دادن نارضایتی از شاه تعطیل شد.
آن زمان، مانند الان، بازاریان تهران دانشجویان سکولاری نبودند که ایران با تحقیر به آنها نگاه کند؛ آنها محافظهکار و مذهبی بودند. اعتصاب بازاریان نشان دهنده کاهش حمایت در میان حامیان اصلی است.
بازرگانان ایرانی امروز حق دارند که خشمگین باشند؛ جمهوری اسلامی اقتصاد را به درستی مدیریت نکرده و منجر به تورم افسارگسیخته و کاهش ارزش پول شده است. اکثر ایرانیان دیگر نمیتوانند گوشت سر سفره داشته باشند و اکنون قیمت برنج - غذای اصلی خانوادههای ایرانی - از دسترس خارج شده است. آب کمیاب است و آلودگی هوا زندگی را در اکثر مناطق شهری دشوار کرده است.
دانشگاههای بزرگ اعلام کردهاند که به زودی به اعتصابات خواهند پیوست و معترضان ایرانی اکنون از نیروهای امنیتی میخواهند که به آنها بپیوندند. در همین حال، جنگ ژوئن ۲۰۲۵ با اسرائیل، مشروعیت رژیم را در میان حامیان اصلی از بین برده است. لافهای قدرت علی خامنهای، رهبر ایران، پوچ از آب درآمد، در حالی که ایرانیانی که حاضر بودند صدها میلیارد، اگر نگوییم تریلیونها، دلار را فدای تحریمها کنند و فرصتها را در طول بیش از سه دهه از دست بدهند، شاهد تبدیل فداکاریهایشان به آهنپاره و خاکستر در طول یک شب توسط حملات هوایی ایالات متحده و اسرائیل بودند.
ساختارهایی مانند ایران، انعطافپذیری خود را ثابت کردهاند. سه دهه پیش، دولت کلینتون حاضر بود یک توافق بد در چارچوب توافقشده با کره شمالی را بپذیرد، صرفاً به این دلیل که نمیتوانستند تصور کنند رژیم کمونیستی به اندازه کافی دوام بیاورد تا تمام مزایای وعده داده شده را دریافت کند. اریتره با دود و دم زنده میماند. سکون اهمیت دارد.
با این حال، جمهوری اسلامی همیشه بیشتر یک ناهنجاری بوده تا اوج طبیعی تکامل سیاسی ایران. مانند همه ساختارهای انقلابی نامحبوب، سرنگون خواهد شد. چه از جنبش اعتراضی جدید جان سالم به در ببرد و چه نه، مسیر آن مشخص است زیرا اعتراضات بیشتر میشود و بخشهای بیشتری از جامعه را در بر میگیرد.
اگر رهبری حذف شود، ایرانیان نه تنها باید شکل دولت بعدی خود را تعیین کنند، بلکه باید با عناصر بازمانده از دولت قبلی نیز چه کنند.
همانطور که در عراق پس از صدام بحثی در مورد مجاز بودن مشارکت اعضای حزب بعث در دولت جدید - و اگر چنین است، چه سطح قبلی باید مقامات سابق را رد صلاحیت کند - در جریان بود، ایرانیان نیز باید تصمیم بگیرند که با اعضای جمهوری اسلامی چه کنند، که اکثر آنها مدتها پیش هرگونه تعهد ایدئولوژیک صادقانه را کنار گذاشته و در عوض صرفاً در ازای یک شغل، نقش بازی کردهاند.
ایرانیان باید به جنبههای دیگر عدالت انتقالی بپردازند. در حالی که ساختار ممکن است در حال مرگ باشد، هسته ایدئولوژیک آن احتمالاً بدون مبارزه از بین نخواهد رفت. درست مانند روزهای آخر شاه، احتمالاً موجی از خشونت وجود خواهد داشت. نیروهای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی یا بسیجیان شبهنظامی ممکن است معترضان را کتک بزنند و حتی بکشند. بسیاری از آنها از قبل دستشان به خون آلوده است. در جریان اعتراضات جنبش زن، زندگی، آزادی، نیروهای امنیتی ایران عمداً به صورت معترضان گلولههای ساچمهای شلیک کردند و چندین نفر را کور کردند.
بسیاری از ایرانیانی که در زیر پای مقامات رنج بردهاند، ممکن است خون بخواهند، تا انتقام پدران، مادران، پسران و پسرعموها را بگیرند. با این حال، این میتواند چرخهای را آغاز کند که ایران را در خون فرو خواهد برد. با این حال، عدم اجرای عدالت و افشای شبکههای سرکوب میتواند ایران را به دیکتاتوری بیشتر محکوم کند، زیرا سپاه پاسداران نیروهای خود را برای جلوگیری از آرمانهای مردم ایران بازسازی میکند.
کشورهای دیگر با تشکیل کمیسیونهای حقیقت و آشتی از چنین سناریوهایی اجتناب کردهاند. کمیسیونهای آفریقای جنوبی پس از آپارتاید شاید مشهورترین آنها باشد. تا زمانی که افراد درگیر در نقض حقوق بشر، حقیقت را میگفتند، اغلب میتوانستند به شغل خود بازگردند و از زندان فرار کنند. محمد ششم، پادشاه مراکش، در سال ۱۹۹۹ این امر را به سطح جدیدی رساند، زمانی که جلسات حقیقت و آشتی را برای کسانی که تحت حکومت اغلب سرکوبگرانه پدرش حسن دوم رنج میبردند، از تلویزیون پخش کرد. رواندا پس از نسلکشی ضد توتسی در سال ۱۹۹۴ رویکرد متفاوتی اتخاذ کرد، زمانی که از سرعت کند عدالت بینالمللی ناامید شده بودند، یک گاکاکا مردمی تأسیس کردند که ۴۰۰۰۰۰ پرونده نسلکشی را تنها با هزینه چند ده میلیون دلار رسیدگی کرد، در حالی که دادگاه کیفری بینالمللی مورد تأیید سازمان ملل متحد برای رواندا تقریباً ۲ میلیارد دلار هزینه داشت، اما تنها به چند ده پرونده رسیدگی کرد.
هیچ فرمول جادویی وجود ندارد، اما جامعه بینالمللی و خود ایرانیان باید بحث در مورد اینکه چه کسی را، اگر اصلاً کسی باشد، باید اعدام کنند، چه کسی را زندانی کنند، چه کسی را رد صلاحیت کنند و چه کسی را ببخشند، آغاز کنند. هر انتخابی آینده را شکل خواهد داد. آنها باید تصمیم بگیرند که آیا تسلیم شدن در حال حاضر شایسته بخشش برای سوءاستفادههای گذشته است، اگر به معنای فروپاشی سریعتر باشد. ثبات مهم خواهد بود. عدم مشارکت در عدالت انتقالی در حال حاضر، شورش، اگر نه جنگ داخلی، را در آینده محتملتر خواهد کرد.
