وقتی ایرانیان در ۲۸ فوریه خبر ترور آیتالله علی خامنهای را شنیدند، تصور کردیم شاید سختترین بخش رویارویی آمریکا با ایران به پایان رسیده است. ایران برای دههها یک مشکل سیاسی شوم برای ایالات متحده، متحدان خاورمیانهای آن و جامعه بینالمللی بوده و رهبری چیزی بیش از صرفاً چهره این مشکل بود. او صدای تلخ دشمنان آمریکا و یک شخص رادیکال بود که دائماً میانهروها را تضعیف میکرد و کنترل تهدیدآمیزترین عناصر قدرت ایران را در دست داشت: برنامه هستهای، نیروهای شبهنظامی، شبکه نیابتی آن و سرویسهای اطلاعاتی که هم ایرانیان را سرکوب میکردند و هم در سراسر جهان اقدامات تروریستی انجام میدادند.
ایالات متحده و اسرائیل توانستند از اطلاعات عالی و مهمات قدرتمند نه تنها برای ترور [آیتالله] خامنهای در آغاز جنگ، بلکه برای قتل بسیاری از مشاوران ارشد او نیز استفاده کنند. به نظر میرسد حذف رأس، راهی ساده برای «حل» مشکلی است که تقریباً نیم قرن در برابر راهحل مقاومت کرده و میتواند از چندین مسیر پیش برود. رهبران جدیدی که ظهور میکنند میتوانند موضع کاملاً متفاوتی نسبت به جهان اتخاذ کنند. آنها میتوانند در اجرای استراتژی رهبری ایران بیکفایت باشند. یا میتوانند تصمیم بگیرند که حفظ خود مستلزم آن است که در مواجهه با خواستههای ایالات متحده انعطافپذیرتر باشند. غیرمنطقی نیست که فکر کنیم هر یک از جانشینان یک پیشرفت به جلو برای ایران خواهند بود.
سابقه تاریخی در مورد حذف رأس
با این حال، متأسفانه، بهبود معنادار از طریق حذف رأس بعید است. هر موقعیتی منحصر به فرد است و هر کدام شامل عنصری از شانس است. با این حال، سابقه پیشبرد اهداف سیاسی بلندپروازانه از طریق یک تلاش نظامی محدود، ضعیف است. رایجترین نتیجه مداخله نظامی خارجی، بیثباتی یا جنگ داخلی است. در برخی موارد، افراد قدرتمند جدید جایگزین افراد قدیمی میشوند. در حالی که سقوط دیکتاتورها مطمئناً لحظاتی از سرخوشی را به همراه دارد، افراد دارای شبکه عمیق با پول و اسلحه (و کمی مهارت) اغلب پس از دورههای هرج و مرج پیروز میشوند. حتی وقتی پیروزی در کوتاهمدت امیدوارکننده به نظر میرسد، در میانمدت کمتر چنین است.
به عنوان مثال، حذف رأس مکرر حماس توسط اسرائیل را در نظر بگیرید. از زمان تأسیس حماس در سال ۱۹۸۷، اسرائیل تعداد زیادی از رهبران حماس، از جمله احمد یاسین (۲۰۰۴) بنیانگذار حماس و اسماعیل هنیه (۲۰۲۴) نخست وزیر سابق را ترور کرده است - یا تلاش برای ترور آنها را انجام داده است، در حالی که تلاشها علیه خالد مشعل (۱۹۹۷) و خلیل الحیه (۲۰۲۵) شکست خورده است. میتوان استدلال کرد که این ترورها مجازات یا سزاوار آن بودند. با این حال، آنچه که بحث در مورد آن بسیار دشوارتر است این است که این ترورها یا جهت رهبری حماس را تغییر دادهاند یا برای کند کردن جاهطلبیهای سیاسی گستردهتر حماس یا جنبش ملی فلسطین به طور گستردهتر، اقدامات زیادی انجام دادهاند. حماس، به عنوان یک جنبش سیاسی، شهدا و جانهای خود را برای مبارزه در روزی دیگر جذب کرد.
البته، داستان آنقدرها هم تاریک نیست. ژاپن و آلمان از جنگ جهانی دوم با رهبری جدید و همکاری نزدیک با ایالات متحده که در هشت دهه پس از آن قویتر شده است، ظهور کردند. پاناما پس از برکناری دیکتاتور مانوئل نوریگا در سال ۱۹۸۹ به دلیل تلاشهایش در زمینه قاچاق مواد مخدر، شکوفا شده و دموکراسی تقویت شده است.
تاریخ تغییر نظام در ایران
داستان پیچیدهتری را میتوان در خود ایران یافت. همانطور که هر ایرانی میداند، ایالات متحده و بریتانیا در سال ۱۹۵۳ پس از ملی کردن صنعت نفت و همکاری دولت ایران با حزب کمونیست توده، برای سرنگونی نخست وزیر محمد مصدق با هم همکاری کردند. این اقدام به محمدرضا پهلوی، اجازه داد تا به مدت یک ربع قرن بدون هیچ مانعی حکومت کند. ایران که به شدت ضد کمونیست و نزدیک به غرب بود، در کنار عربستان سعودی، به عنوان یکی از «ستونهای دوقلو» استراتژی غرب در خلیج فارس قرار داشت. بین این دو، آنها منابع نفتی منطقه را محکم در اردوگاه غرب و دور از اتحاد جماهیر شوروی نگه میداشتند. تلاشهای مدرنسازی شاه در واشنگتن خوب عمل کرد و روابط نزدیک او با اسرائیل، دوستانی برای ایران به ارمغان آورد؛ بسیاری به راحتی میتوانستند از اقتدارگرایی شاه چشمپوشی کنند.
بنابراین، در خطرناکترین بخش جنگ سرد، تلاش ایالات متحده برای برکناری آنچه که یک رهبر خطرناک میدید، موفقیتآمیز بود. مشکل از دیدگاه ایالات متحده، تقریباً نیم قرن پس از سقوط او بود. از زمان تأسیس آن در سال ۱۹۷۹، جمهوری اسلامی تهدیدی پایدار برای متحدان و شرکای ایالات متحده در خاورمیانه بوده و خصومت خاصی با ایالات متحده داشته است.
سوابق عبرتآموز
قضاوت در مورد عراق دشوارتر است. صدام حسین مطمئناً نیرویی شرور در عراق و منطقه بود، اما این ایران بود که بیشترین سود را از برکناری او توسط ایالات متحده برد. دیدگاه غالب در دولت بوش این بود که اگر «دوازده نفر» در رأس دولت عراق برکنار شوند، مردم عراق پس از دههها دیکتاتوری وحشیانه، سرنوشت خود را به دست خواهند گرفت. تلاش و برنامهریزی زیادی صرف عملیات نظامی شد و سیاست چیزی فراتر از آن بود.
با این حال، هر دولت عراقی از زمان سقوط صدام، عمق نفوذ ایران در کشور، دستگاه امنیتی، اقتصاد و سیاست آن را درک کرده است. تصاویر فراموشنشدنی عراقیهایی که با افتخار انگشتان جوهری خود را پس از رأی دادن در سال ۲۰۰۵ بالا نگه داشته بودند، تأثیرگذار بود، اما پس از آن شورش وحشیانهای رخ داد که به ایران اجازه نفوذ بیشتر را داد. شبهنظامیان تحت حمایت ایران بخشهای وسیعی از کشور را در چنگ خود دارند و هر نخستوزیر عراقی میدانست که باید با ایران به یک توافق موقت برسد. علاوه بر این، ایالات متحده بر اساس استراتژی صدام، از فرقهگرایی تشدید شده به عنوان ابزاری برای مدیریت سیاسی عراق استفاده کرد. این استراتژی ثبات کوتاهمدت را فراهم کرد، اما خطوط گسل کشور را تقویت کرد. با وجود تمام خون و ثروتی که ایالات متحده پس از سرنگونی دولت به عراق سرازیر کرد، جدول امتیازات قطعاً مختلط است.
در جای دیگر که تلاش مستقیم ایالات متحده کمتر واضح بود و نتایج آن همچنان مبهم است، موفقیتهای قابل بحث در اروپای شرقی بود. اگرچه نقش ایالات متحده در تسریع سقوط پرده آهنین به هیچ وجه حاد نبود، اما حمایت قوی از اروپای شرقی - از سوی ایالات متحده و متحدان اروپایی - به بسیاری از کشورها کمک کرد تا پس از دههها حکومت استبدادی، به دموکراسی (بازگردند). ایالات متحده در دهههای ۱۹۹۰ و ۲۰۰۰ ژان برتراند آریستید را از قدرت برکنار (و سپس وارد و سپس خارج) کرد و هائیتی به طور پیوسته ناامنتر و ناکارآمدتر شده است. معمر قذافی، دیکتاتور لیبی، کنترل آهنین خود را بر کشورش حفظ کرد. از زمان سقوط او در سال ۲۰۱۱، خلاء قدرت همچنان ادامه داشته و جناحهای متخاصم در کشور پرسه میزنند. اندکی پس از آن، ایالات متحده به برکناری علی عبدالله صالح از قدرت در یمن کمک کرد و هرج و مرج پس از او آغاز شد.
بخش کمی از این اتفاق عمدی بود، اما حقیقت مهمی را آشکار میکند: تلاشها برای تغییر سیستمهای حکومتی، بیثباتکننده است. اغلب، نظریه «مرد بزرگ» تاریخ همچنان ادامه دارد و این باور را تقویت میکند که حذف یک فرد میتواند باعث از بین رفتن مشکلات پیچیده شود. اما رهبران به تنهایی حکومت نمیکنند. آنها محصول سیستمهایی هستند که با شرایط محلی هماهنگ هستند و بر شبکههای حمایتی پیچیدهای ریاست میکنند که اعضای آنها همه چیز برای از دست دادن دارند. حذف یک رهبر اغلب آسیبشناسیهای کشوری را که در حال مبارزه بود، آشکار میکند. به دلیل نزدیکی به قدرت، گروهها اغلب پول، اسلحه و شبکه به دست میآورند. وقتی خلاء وجود دارد، آنها را برای حفظ قدرت به کار میگیرند.
به عنوان مثال، در کشورهای مختلف در بهار عربی، سرویسهای امنیتی با نخبگان تجاری همسو شدند تا نسخه جدیدی از رژیم سابق را تشکیل دهند. در جاهایی که نخبگان جدید به میدان آمدند، یا با عناصر موجود صلح کردند یا ساختارهای مشابهی ایجاد کردند که خودشان مسئول آن بودند.
این را با سوریه مقایسه کنید. احمد الشرع در سوریه، قبل از نقل مکان به دمشق، به مدت هشت سال دولت کوچک خود را در استان ادلب بنا نهاد. در ادلب، او و تیمش یک شبکه دولتی کامل ایجاد کردند که حمایت مردمی و همچنین سابقه موفقیت را به دست آورد. به عبارت دیگر، الشرع زمان و فضا (و پول) برای ایجاد نهادهای مقاوم را داشت. مقاماتی که شایسته بودند میتوانستند ارتقا یابند و افراد بیکفایت کنار گذاشته شوند. کادرهای بزرگ و وفادار ایجاد شدند و نظم و انضباط القا شد.
به این ترتیب، وقتی او در دسامبر ۲۰۲۴ برای به دست گرفتن دولت در دمشق حرکت کرد، توانست از دستگاه موجود خود استفاده کند. این شبکه به همکاری عادت دارد، میتواند سیاستها را ایجاد و اجرا کند و میداند چگونه حمایت ایجاد کند. در حالی که آینده سوریه همچنان مبهم است، نشانههای اولیه نشان میدهد که دولت جدید از انسجام داخلی برخوردار است و حمایت عمومی قابل توجهی را به دست آورده است.
حذف رأس، این نوع فرآیند را دور میزند و اجازه ظهور جایگزینهای مقاوم را نمیدهد. اغلب، پس از سرنگونی، یا نسخهای از دولت فعلی در قدرت باقی میماند، یا کشورها در هرج و مرج فرو میروند. در یک بررسی گسترده از تلاشهای تغییر رژیم در طول دو قرن گذشته، الکساندر بی. داونز، دانشمند علوم سیاسی، دریافت که «بیش از ۴۰ درصد از کشورهایی که تغییر رژیم تحمیلی خارجی را تجربه میکنند، در ده سال آینده دچار جنگ داخلی میشوند.» او در کتاب خود استدلال کرد که به طور متناقضی، «تغییر رژیم احتمالاً در جایی که آسان است منجر به نتایج نامطلوب و در جایی که سخت است منجر به نتایج بهتر میشود.»
ایران چگونه ممکن است پیش برود
برخی استدلال میکنند که این استدلال برای ایران بیربط است. پس از آنچه انتظار میرود حملهای در هفتههای آینده باشد، هر دولت ایرانی - حتی ادامه دولت فعلی - تصمیم میگیرد که دنبال کردن برنامههای هستهای و موشکهای بالستیک کشور خودکشی است. به این ترتیب، یک خطر حاد برای اسرائیل و ایالات متحده از بین میرود و جنگ یک موفقیت تلقی میشود.
اما راههای زیادی وجود دارد که نتیجه آن نخواهد بود. از این گذشته، برای دولت فعلی، این حمله اعتقاد آنها به خصومت بیامان ایالات متحده و اسرائیل را تأیید میکند. بخش مهمی از بازدارندگی، تضمین است: اگر هدف از رفتار ممنوعه خودداری کند، تهدید به مجازات در پی نخواهد داشت. رهبران ایران اغلب به این نتیجه رسیدهاند که خصومت ایالات متحده با ایران به این معنی است که این اهرم فشار فقط یک طرفه است و تنها پیامد امتیازات ایران، درخواست از ایران برای دادن امتیازات بیشتر، البته از موضع ضعف بیشتر، است.
برای بسیاری در ساختار فعلی، این جنگ بر نیاز حیاتی ایران به حفظ بازدارندگی خود تأکید میکند. اینکه این بازدارندگی چه شکلی به خود خواهد گرفت، مشخص نیست، اما احتمالاً بر ابزارهای نامتقارنی تأکید خواهد کرد که میتوانند آسیب جدی ایجاد کنند. این میتواند شامل تهدیدات پایدار برای همسایگان، اسرائیل و ایالات متحده باشد. همکاران ایرانی اغلب اظهار میکنند که کشورهایی که از آستانه هستهای عبور کردهاند - پاکستان، هند و کره شمالی - هرگز مورد حمله قدرتهای غربی قرار نگرفتهاند و انگیزه ایران برای دستیابی به سلاحهای هستهای ممکن است همچنان ادامه یابد.
در صورت سقوط دولت، دولت جایگزین ممکن است در حفظ کنترل مشکل داشته باشد. این امر به ویژه در صورتی صادق خواهد بود که حملات ویرانگر به زیرساختهای انرژی، پریشانی اقتصادی پایداری ایجاد کند. دولت جدید توانایی کمی برای تسکین رنج و ابزارهای کمی برای ایجاد حمایت خواهد داشت. با انحلال قدرت مرکزی، فضاهای بیحکومتی میتوانند پدیدار شوند که پوششی برای فعالیت گروههای مسلح، از جمله عناصر سابقاً طرفدار دولت فعلی، فراهم کنند. این هرج و مرج میتواند برای سالهای متمادی به خارج گسترش یابد. بعید است که هیچ کشوری به دنبال اشغال ایران، کشوری با مساحتی بیش از دو برابر تگزاس و جمعیتی سه برابر عراق، باشد. ایران میتواند به سادگی در آتش بسوزد.
از دیدگاه اسرائیل، این نوع سناریوها ممکن است بهبودی در وضع موجود باشد. با احساس تهدید وجودی از سوی برنامه هستهای ایران و خطر مداوم از سوی نیروهای نیابتی ایران، بسیاری از اسرائیلیها حتی یک وضعیت آشفته در ایران را مطلوب میدانند. اسرائیل معتقد است که در حال حاضر درگیر یک نبرد طولانی با ایران است، بنابراین ادامه آن، حتی با شرایط متفاوت، نتیجه قابل قبولی است.
منافع متفاوت ایالات متحده و اسرائیل
ایالات متحده منافع پیچیدهتری دارد. این کشور روابط بسیار گستردهتری در همسایگی ایران و حضور بسیار قویتری در آنجا دارد. تهدیدات مداوم و در حال تحول علیه ایالات متحده و شرکایش، خطرات را برای آمریکاییهای حاضر در منطقه افزایش میدهد، سرمایهگذاریهای اقتصادی رو به رشد را به خطر میاندازد و تأثیرات منفی پایداری بر تجارت جهانی خواهد داشت. به عبارت ساده، ایالات متحده نیازی به احساس جنگ مداوم با ایران نداشته است، اما ممکن است در آینده نیاز به این داشته باشد.
ترور آیتالله خامنهای بخش سخت کارزار فعلی نبود. استقرار ابزارهای اطلاعاتی و نظامی علیه یک دشمن کاری است که نیروهای ایالات متحده و اسرائیل دهههاست با موفقیت زیادی انجام دادهاند. آنچه دشوارتر است، استفاده از این ابزارها برای شکل دادن به نتایج سیاسی و به ویژه شکل دادن به انتخابهای سیاسی رهبران ایران - و رهبران آینده آن - است. در حالی که رئیس جمهور دونالد ترامپ گاهی اوقات در مورد تمایل خود برای تغییر و آزادی مردم ایران صحبت کرده است، انجام این کارها دشوار است و انجام آن از فاصله دور و با آمادگی کم، حتی دشوارتر است. سابقهی حذف رأس که منجر به ایجاد دولتهای بسیار مطلوبتر شده، عموماً ضعیف است.
به احتمال زیاد، دولتهای ایالات متحده و اسرائیل امیدوارند که رهبران آیندهی ایران ببینند که مقاومت بیفایده است و آنها به سادگی تسلیم قدرت و ارادهی متجاوزان خواهند شد. در اینجا نیز، سابقه دلگرمکننده نیست. او بیمار بود و بحث جانشینی وی در جریان بود. آن وضعیت ممکن بود فرصتی برای کمک به ایران برای حرکت در جهتی متفاوت بوده باشد، اما آن لحظه گذشته است.
نتیجهگیری
جنگ فعلی چالشی بسیار حادتر را نشان میدهد، چالشی که در آن دستیابی به نتایج مطلوب بسیار دشوارتر خواهد بود. بسیاری از موارد به چگونگی پیشرفت جنگ و آنچه در این فرآیند آسیب میبیند بستگی دارد. طیف احتمالات گسترده است. اما تجربه میآموزد که جنگیدن موفقیتآمیز بخش کوچکی از دستیابی به اهداف جنگ است. این امر به ویژه در اینجا صادق است، جایی که به نظر میرسد بسیاری از اهداف جنگ سیاسی هستند.
تقریباً ۶۰ سال پیش، آلبرت او. هیرشمن، اقتصاددان توسعه، در مورد «دست پنهان» نوشت. یعنی، افراد به طور سیستماتیک دشواری کاری را که امیدوارند انجام دهند، دست کم میگیرند و در عین حال خلاقیتی را که دشواریهای غیرمنتظره به آن نیاز دارند، دست کم میگیرند. دولتهای ایالات متحده و اسرائیل قدرت گستردهای برای تخریب دارند، اما ظرفیت بسیار کمتری برای ساختن دارند - به خصوص در سرزمینهای خارجی که به تازگی فتح کردهاند. آنها باید درک کنند که کار سخت تازه آغاز شده است. قتل رهبری ایران هدف این عملیات نیست.هدف، تغییر تصمیمات سیاسی رهبران آینده ایران است. این چالش است و سختتر از آن چیزی خواهد بود که انتظار دارند. این کار به خلاقیت - و تلاش - بیشتری نسبت به آنچه که به نظر میرسد آماده به کارگیری آن هستند، نیاز دارد.