هدف اسرائیل از ترور علی لاریجانی و کمال خرازی، فراتر از حذف دو چهره ارشد از صحنه سیاسی جمهوری اسلامی بود. در محافل سیاسی و تحلیلی تهران، این اقدام به مثابه تلاشی برای محو کردن چیزی نادیدنی اما بسیار بااهمیتتر تعبیر شد: توانایی نظام برای تکلم به «زبان سازش». این ترورها بخشی از یک الگوی گستردهتر بود: محور مردانی که زمانی به تهران کمک میکردند تا با جهان خارج سخن بگوید.
لاریجانی مدتها نقش «مترجم» قدرت سخت ایران و ادبیات دیپلماتیک مورد نیاز برای مدیریت آن در خارج را ایفا میکرد. خرازی، وزیر امور خارجه پیشین با دههها تجربه، به عنوان نگهبانِ سیگنالدهیهای راهبردی عمل میکرد. هر دو نفر سالها مشاوران ارشد سیاست خارجی رهبر فقید، آیتالله سید علی خامنهای، بودند. در نگاه اول، ترور آنها تأییدی بر گذار به نظمی محدودتر و صلبتر بود؛ نظمی که در آن دیپلماسی زیر سایه منطق میدان نبرد قرار میگیرد.
با این حال، نظام فرو نپاشید. فرآیند تصمیمگیری متوقف نشد. جنگ ادامه یافت، اما کانالهای غیرمستقیم، سیگنالدهیها و تنظیمات دقیقی که مدتها معرف حکمرانی ایرانی بوده نیز پابرجا ماند. پیامدهای فوری این وقایع، حقیقتی اساسی را درباره جمهوری اسلامی آشکار کرد: تابآوری این نظام ساختاری است، نه فردی. اقتدار نه در یک فرد واحد (هرچند برجسته)، بلکه در ساختاری لایهبندی شده نهفته است که برای جذب دقیقاً همین نوع شوکها طراحی شده است.
شورای عالی امنیت ملی، سپاه پاسداران و شبکه گسترده امنیتی-سیاسی، همچنان موتورهای اصلی استراتژی هستند. ترور لاریجانی و خرازی ممکن است در طول زمان، لحن و نحوه ارائه سیاستها را تغییر دهد، اما جهتگیری بنیادین آن را عوض نکرد.
یکپارچگی، نه دگرگونی
اینجاست که ممکن است لحظه کنونی مورد خوانش نادرست قرار گیرد. اشتباه گرفتن «سرسختی زمان جنگ» با «تحول ایدئولوژیک» کار آسانی است. ظواهر امر از تقویت نیروهای رادیکال حکایت دارد. رهبر سوم با اقتدار بسیار کمتری نسبت به پدر فقیدش است؛ و ساختار نیروهای تحت فرمان او از باتجربهترین چهرههای سیاسی و نظامی تهی شده است.
سپاه پاسداران در تصمیمگیریها بانفوذتر شده و احتمالاً قاطعتر عمل میکنند. پیامرسانی عمومی نظام منسجمتر شده و کمتر در برابر ابهام یا امتیازدهی به قدرتهای خارجی تساهل نشان میدهد. وسوسهانگیز است که این مجموعه شواهد را دلیلی بر «سختتر شدن ایدئولوژیک» تفسیر کنیم: نظامی که در تعریف خود اسلامیتر، در خانه سرکوبگرتر و در برابر غرب و اسرائیل سازشناپذیرتر شده است.
اما شواهد تاکنون بهطور کامل از این نتیجهگیری حمایت نمیکنند. آنچه این شواهد به وضوح نشان میدهند، «یکپارچگی تحت فشار» است. جنگ و مسئله جانشینی، نهادهایی را تقویت کرده است که بیشترین توانایی را در تضمین تداوم نظام دارند؛ یعنی سپاه پاسداران، دستگاههای اطلاعاتی و چهرههای سیاسی همسو با آنها. این وضعیت منجر به ایجاد فضای حکمرانی محدودتری شده که در آن بازیگران کمتری میتوانند رویکردهای جایگزین را آشکارا بیان کنند. زبان سازش از بین نرفته است، بلکه فشرده، کنترلشده و بیش از هر چیز، «فردزدایی» شده است.
صرفنظر از اعتبار ادعای دونالد ترامپ مبنی بر «تغییر حکومت» در تهران، درک این تمایز بسیار مهم است؛ زیرا هسته ایدئولوژیک جمهوری اسلامی دچار دگرگونی نشده است. عناصر معرف آن — یعنی مقاومت در برابر سلطه غرب، خصومت با اسرائیل و برداشتی از حاکمیت که ریشه در نظم اسلامی دارد — مدتها پیش از جنگ کنونی مستقر بودهاند و همچنان پابرجا هستند.
اصول نهادینهشده
اینها دکترینهای جدیدی نیستند که از کوره راهِ این درگیری بیرون آمده باشند؛ بلکه اصولی موروثی هستند که از سال ۱۹۷۹ در سیستم نهادینه شده و طی دههها مواجهه و انطباق، تقویت شدهاند. آنچه احتمالاً در حال تغییر است، نه محتوای آن ایدئولوژی، بلکه شرایطی است که تحت آن ابراز میشود — و شرایطی که نظام بر اساس آن حاضر به مصالحه است (چه در داخل و چه در مواجهه با فشارهای خارجی). امروزه، اتکای ایران به اهرم کنترل تنگه هرمز، فشارهای سایبری و تنشزایی نظامیِ نامتقارن، بازتابدهنده ابزارهای یک «دولت در حال جنگ» است، نه لزوماً تغییری در هسته ایدئولوژیک آن.
ظهور [آیتالله] مجتبی خامنهای این تغییر را به خوبی نشان میدهد. برخلاف پدرش که سابقه طولانیاش به او اقتداری بیمانند در میان تمام جناحها میبخشید، وی بسیار بیشتر به سپاه پاسداران وابسته و با نهادهای امنیتی که صعود او را تسهیل کردند، گره خورده است.
این امر لزوماً او را به فردی ایدئولوژیکتر تبدیل نمیکند؛ اما به این معناست که تبیین ایدئولوژی اکنون پیوند نزدیکتری با نهادهایی پیدا کرده که هویتشان تاکنون در انضباط پیامرسانی، کنترل جمعیت و مقاومت در برابر دشمنان خارجی ریشه داشته است. در چنین فضایی، نشان دادن انعطافپذیری دشوارتر میشود، حتی اگر این انعطاف در عمل همچنان وجود داشته باشد.
محدودیت فضا
نوع برخورد با پزشکیان مؤید همین نکته است. تلاش اولیه او در طول جنگ برای تلطیف تنشها با کشورهای حوزه خلیج [فارس] — که بههیچوجه خروج رادیکالی از تلاشهای دیپلماتیک گذشته ایران در منطقه نبود — با واکنشی تند و سریع روبرو شد. این ماجرا نشان داد که فضای مجاز برای تعدیلِ بیانی ریاست جمهوری چقدر محدود شده است. در دورههای گذشته، چنین ژستهایی ممکن بود در زرادخانه گسترده سیگنالدهیهای نظام جذب شود؛ اما امروزه خطر این وجود دارد که به عنوان نشانه ضعف تعبیر شوند.
همانطور که اغلب صادق است، سیستمهای ایدئولوژیک خود را نه تنها در آنچه اعلام میکنند، بلکه در آنچه منع میکنند، نشان میدهند. این لزوماً به معنای دگرگونی عمیق ایدئولوژیک نیست؛ بلکه گویای نظامی تحت فشار است که صفوف خود را فشردهتر و مرزهایش را تنگتر کرده است.
حذف افرادی چون لاریجانی و خرازی این پویایی را تشدید میکند. هر دو نفر از چهرههای معتمد بودند که عمیقاً در ساختارهای قدرت جمهوری اسلامی ریشه داشتند. اما آنها در عین حال نماینده سنت خاصی در درون سیستم بودند: سنتی که برای مدیریت درگیری از طریق دیپلماسی ارزش قائل بود، حتی در حالی که موضع مقاومت را حفظ میکرد. غیبت آنها این سنت را از بین نمیبرد.
گرایش طبیعی
چهرههایی مانند عباس عراقچی، همچنان حضور دارند. دیگرانی نظیر محمدباقر قالیباف، رئیس مجلس، سوابق نظامی (سپاه) را با عملگرایی سیاسی ترکیب میکنند.
اما توازن تغییر کرده است. طبقه سیاسی که چهره اصلی دیپلماسی نظام بود، ضعیف شده و با آن، بیانِ عیانِ انعطافپذیری نیز کاهش یافته است. با ناپدید شدن این وزنه تعادل، سیستم بهطور طبیعی به سمت سنگینترین اجزای باقیماندهاش متمایل میشود.
آنچه در جای خالی آن ظاهر میشود، فقدان دیپلماسی نیست، بلکه «دگرگونیِ» دیپلماسی است. مذاکره هر جا که رخ دهد — مانند گفتگوهای اخیر ایران و آمریکا در اسلامآباد — بهطور فزایندهای توسط کسانی پیش برده میشود که میتوان آنها را «هیبریدهای نظامی-دیپلماتیک» نامید: چهرههایی که هم در حوزههای امنیتی و هم در عرصههای سیاسی به راحتی فعالیت میکنند. برای آنها، مصالحه نه به عنوان یک «امتیازدهی»، بلکه به عنوان «امتداد قدرت» تعریف میشود. واژگان تغییر میکنند، اما محاسبات زیربنایی ثابت میمانند.
این موضوع پارادوکس لحظه کنونی را توضیح میدهد. در ظاهر، نظام سختتر به نظر میرسد: سرکوبگرتر، متمرکزتر و شاید حتی مقاومتر در برابر تعامل خارجی. با این حال، در زیر این سطح، منطق راهبردی نشاندهنده تداوم است. ایران همچنان در چارچوبی از محدودیتها عمل میکند. فشارهای اقتصادی، عدم تقارن نظامی و درگیریهای منطقهای، همگی محدودیتهایی را بر آنچه «مقاومت خالص» میتواند به دست آورد، تحمیل میکنند. بقا همچنان بالاترین اولویت است و بقا همیشه نیازمند درجهای از تنظیم و محاسبه (کالیبراسیون) بوده است. اعزام یک هیئت بلندپایه و بزرگ ایرانی برای مذاکره با آمریکاییها در پاکستان، مهر تأییدی بر این دیدگاه است.
تغییر فرآیندی، نه دکترینال
به همین دلیل هنوز زود است که نتیجه بگیریم نظام وارد فاز «رادیکالیزاسیون ایدئولوژیک» شده است. نشانههای سختتر شدن واقعی هستند، اما بهتر است آنها را «نهادی و فرآیندی» دانست تا «عقیدتی». سیستم بیشتر تحت سلطه بخشهای امنیتی درآمده، تساهل کمتری نسبت به انحرافات کلامی نشان میدهد و تعادل ناشی از حضور چهرههایی که هویتشان با دیپلماسی گره خورده بود را از دست داده است. این تغییرات ظاهر یک «دولت ایدئولوژیکتر» را به نمایش میگذارد؛ اما در این مورد، ظواهر ممکن است تداومِ استراتژیک را پنهان کنند. محدودتر شدن فضا با دگرگون شدن ماهیت آن یکی نیست.
با این حال، یک ریسک بلندمدت در این مسیر نهفته است. سیستمهایی که فضای داخلی خود را بیش از حد محدود میکنند، ممکن است نه تنها انعطافپذیری در بیان، بلکه انعطافپذیری در تفکر را نیز از دست بدهند. حاشیهنشین شدن صداهای دیپلماتیک، ارتقای بازیگران امنیتی و حساسیت فزاینده نسبت به هرگونه رفتاری که «نرمی» تلقی شود، همگی شرایطی را ایجاد میکنند که در آن انطباقپذیری با گذشت زمان سختتر میشود. آنچه به عنوان یکپارچگی در زمان جنگ آغاز شده، اگر طولانی شود، میتواند به چیزی دائمی تبدیل شود.
اما در حال حاضر، ارزیابی واقعبینانهتر این است: جمهوری اسلامی بهطور مشخص در باورهای هستهای خود ایدئولوژیکتر نشده است؛ بلکه در نحوه مدیریت و ابلاغ آن باورها، متمرکزتر شده است.
خلاصه کلام اینکه، ترور لاریجانی، خرازی و بسیاری از مقامات دیگر، ظرفیت سیستم برای مذاکره را از بین نبرد؛ بلکه تنها «مجریانِ» این کار را تغییر داد. تغییر واقعی از ۲۸ فوریه به این سو، نه به سمت یک ایدئولوژی جدید و سختتر، بلکه به این معناست که همان ایدئولوژی پیشین، اکنون توسط افرادی کمتر اما سرسختتر اجرا و بیان میشود.