آخرین رویارویی میان ایالات متحده، اسرائیل و ایران، بار دیگر زبان آشنای «ثبات»، «بازدارندگی» و «امنیت پیشگیرانه» را احیا کرده است. مقامات ایالات متحده و اسرائیل تشدید تنش را برای جلوگیری از فاجعه منطقهای بزرگتر ضروری دانستهاند، در حالی که رهبران ایران با لفاظیهای خود مبنی بر مقاومت و انتقام استراتژیک پاسخ دادهاند. با این حال، در زیر محاسبات نظامی فوری هر دو طرف، واقعیتی عمیقتر و پایدارتر نهفته است: «جنگهای ابدی» خاورمیانه نه تنها به این دلیل که مناقشات حل نشده باقی ماندهاند، بلکه به این دلیل که بازیگران قدرتمند زیادی وجود دارند که همچنان از بیثباتی و مدیریت آن سود میبرند.
این به سختی میتواند استدلالی در دفاع از ایران باشد. ایران یک سیستم اقتدارگرا را تحمیل کرده که از طریق شبکههای نیابتی، بسیج فرقهای، سرکوب و دخالت در جوامع عرب، به طور قابل توجهی به تجزیه منطقهای کمک کرده است. از عراق تا سوریه، لبنان و یمن، تهران اغلب از فروپاشی نهادها و نارضایتیهای سیاسی برای گسترش نفوذ خود سوءاستفاده کرده است. با این حال، تمرکز انحصاری بر ایران، خطر نادیده گرفتن چارچوب وسیعتر قدرتی را به همراه دارد که دهههاست درگیریهای منطقهای را شکل داده است، چارچوبی که بر تداوم برداشت از تهدید، اجبار نظامی و این فرض بنا شده است که سلطه مسلحانه امنیت ایجاد میکند.
ایالات متحده مدتهاست که حداقل پس از پایان جنگ سرد، از طریق چنین دیدگاهی به خاورمیانه نزدیک شده است. از زمان حمله به عراق در سال ۲۰۰۳، سیاست ایالات متحده بارها مداخله نظامی، تحریمها و مهار استراتژیک را به عنوان ابزارهای ضروری برای حفظ نظم منطقهای مطرح کرده است. با این حال، این رویکردها اغلب همان بحرانهایی را که ادعا میکردند حل میکنند، عمیقتر کردهاند. نابودی نهادهای عراقی پس از حمله، شرایطی را برای خشونت فرقهای، گسترش شبهنظامیان و در نهایت ظهور دولت اسلامی ایجاد کرد. در افغانستان، دو دهه جنگ نه با تثبیت دموکراتیک، بلکه با فروپاشی و عقبنشینی پایان یافت. با وجود این نتایج، فرضیات اساسی بدون تغییر باقی ماندند: بیثباتی را میتوان از طریق زور، نظارت و اتحاد با قدرتمندان منطقهای کنترل کرد.
اسرائیل نیز به همین ترتیب، امنیتیسازی دائمی را در چارچوب سیاست منطقهای و داخلی خود گنجانده است. منطق هژمونی نه تنها بر استراتژی نظامی آن در قبال ایران و حزبالله، بلکه بر حکومت در غزه و کرانه باختری اشغالی نیز حاکم است. نگرانیهای امنیتی ممکن است واقعی باشند، به ویژه پس از آسیبهای ۷ اکتبر ۲۰۲۳ و تهدید مداوم حملات مسلحانه. با این حال، وقتی امنیت به اصل سازماندهی کل زندگی سیاسی تبدیل میشود، درگیری دیگر یک وضعیت موقت نیست و در عوض دائمی میشود. جنگهای مکرر غزه، چرخههای تخریب و ویرانیهای انسانی نشان میدهد که چگونه برتری نظامی به تنهایی نمیتواند ثبات بلندمدت ایجاد کند. اشغال کرانه باختری نیز به سیستمی تبدیل شده است که کنترل نامحدود را عادی میکند در حالی که راهحلهای سیاسی را به طور فزایندهای غیرممکن میسازد.
در سراسر منطقه، چنین پویاییهایی محدود به قدرتهای خارجی نیست. نخبگان محلی نیز از ادامه بحرانها سود میبرند. در لبنان، فلج سیاسی از طریق شبکههای حمایت فرقهای نهادینه شده است که دقیقاً به دلیل ضعیف ماندن دولت، زنده میمانند. در سوریه، رژیم بشار اسد خواستههای گسترده برای اصلاحات را به جنگی فاجعهبار تبدیل کرد که جامعه را ویران کرد و در عین حال قدرتهای منطقهای و بینالمللی را قادر ساخت تا کشور را به میدان نبرد برای منافع رقیب تبدیل کنند. حتی پس از سقوط اسد، صدها هزار کشته و آوارگی گسترده، سوریه همچنان در دام بازگشت اقتدارگرایی، فروپاشی اقتصادی و مداخله خارجی گرفتار است. آنچه این مثالها را به هم مرتبط میکند، انگیزه است. درگیری بیپایان، سودمندی سیاسی ایجاد میکند. دولتها برای توجیه اختیارات اضطراری، سرکوب مخالفان و تحکیم اقتدار، به تهدید متوسل میشوند. گروههای مسلح از رویارویی دائمی مشروعیت میگیرند. دولتها از طریق بیثباتی، مشارکتهای نظامی، صنایع تسلیحاتی و نفوذ استراتژیک خود را حفظ میکنند. در این محیط، صلح نسبت به تشدید کنترلشده، سود کمتری دارد.
تراژدی این است که وقتی صحبت از سیاستهای دولتی میشود، با جمعیتهای سراسر خاورمیانه به طور مداوم به عنوان تماشاگر رفتار میشود، نه به عنوان افراد یا جوامعی با عاملیت. جوامع منطقه عمدتاً از طریق زبان خطرات امنیتی، جریان پناهندگان، افراطگرایی و رقابت ژئوپلیتیکی مورد بحث قرار میگیرند. به ندرت به آنها به عنوان شهروندانی که به دنبال نهادهای پاسخگو، عزت اقتصادی و مشارکت سیاسی هستند، نزدیک میشوند. نتیجه، نظم منطقهای است که در آن مردم عادی هزینههای خشونت دائمی را متحمل میشوند، در حالی که نخبگان منطقهای از طریق جنگ بر سر قدرت مذاکره میکنند.
بنابراین، تداوم «جنگهای ابدی» چیزی بیش از شکست دیپلماتیک را نشان میدهد. این امر منعکسکننده یک جهانبینی ریشهدار است که میگوید تهدیدها باید همیشه قبل از اینکه بتوان به صورت سیاسی به آنها پرداخت، به صورت نظامی مدیریت شوند. این موضوع مورد توافق بازیگران متعدد در طیفهای ایدئولوژیک است. تا زمانی که این چارچوب بر تصمیمگیری در ایالات متحده، ایران، اسرائیل و بسیاری از کشورهای عربی تسلط داشته باشد، تشدید تنشها خود را بازتولید خواهد کرد. با این حال، صلح در خاورمیانه غیرممکن نیست. آنچه برای بسیاری از دولتها غیرقابل تصور است، تسلیم سیستمهای قدرتی است که درگیری دائمی را حفظ میکنند.
آینده منطقهای متفاوت مستلزم کنار گذاشتن این فرض است که تسلط نظامی به تنهایی میتواند مشروعیت یا ثبات را تضمین کند. این به معنای به رسمیت شناختن این است که جوامعی که در اثر جنگ از هم پاشیدهاند را نمیتوان از طریق اجبار، تحریم، اشغال یا رقابت نیابتی بازسازی کرد. امنیت پایدار به شمول سیاسی، نهادهای کارآمد، فرصت اقتصادی و پاسخگویی در قبال خشونت دولتی، صرف نظر از اینکه چه کسی مرتکب آن میشود، بستگی دارد.
چنین اصولی به طور یکسان در مورد سرکوب ایران، سیاستهای اشغال اسرائیل، دولتهای اقتدارگرا در سراسر جهان عرب و مداخلات بینالمللی که کل جمعیت را به بازیچه محاسبات استراتژیک تبدیل میکند، اعمال میشود. هیچ یک از این درگیریها به تنهایی وجود ندارند. آنها از طریق یک سیستم منطقهای که نظامیگری را پاداش میدهد و سازش را مجازات میکند، یکدیگر را تقویت میکنند. شکستن این چرخه مستلزم آن است که قدرتهای خارجی از نگاه به خاورمیانه در درجه اول به عنوان صحنهای برای بازدارندگی و رقابت دست بردارند و با مردم منطقه به عنوان بازیگران سیاسی که قادر به شکل دادن به آینده خود هستند، رفتار کنند. بدون چنین تغییری، زبان ریاکارانه ثبات همچنان واقعیت بیثباتی و جنگ بیپایان را پنهان خواهد کرد، که پیامدهای آن بسیار فراتر از خود منطقه خواهد رفت و نسلهای آینده را در سراسر جهان تحت تأثیر قرار خواهد داد.