روز یکشنبه، دونالد ترامپ محاصره کامل دریایی تنگه هرمز را اعلام کرد و تهدید کرد که «اندک چیزی که از ایران باقی مانده است» را نابود خواهد کرد. ترامپ در دو پست در شبکه اجتماعی «تروث» اعلام کرد که ارتش ایالات متحده شروع به مسدود کردن ورود یا خروج کشتیها از تنگه خواهد کرد، هر کشتیای را که برای عبور ایمن از آن به ایران عوارض پرداخت کرده باشد، رهگیری خواهد کرد و هشدار داد که هر ایرانی که به کشتیهای آمریکایی یا صلحآمیز شلیک کند، «به جهنم» خواهد رفت، در حالی که نیروی دریایی برای مینزدایی تنگه تلاش میکند. این اعلامیه در حالی منتشر شد که مذاکرات آتشبس در اسلامآباد پاکستان شکست خورد و هیئت آمریکایی به رهبری جی. دی. ونس، معاون رئیس جمهور، به خانه بازگشت. در واقع، واشنگتن برای سلب تنها ابزار قهری که معتقد بود تهران در اختیار دارد، اقدام کرده است.
جنگها معمولاً درها را برای سیاست خارجی آمریکا میبندند. اما این ماجرا نشان داده است که عملیات خشم حماسی با نیروی غیرمعمولی آنها را باز کرده است. برای درک دلیل این امر، نیاز به یک حسابرسی صادقانه با بزرگترین اشتباه ایران در این جنگ است. تصمیم سپاه پاسداران انقلاب اسلامی برای مسلح کردن تنگه هرمز، در زمره مهمترین اشتباهات محاسباتی تاریخ قرار میگیرد.
پس از حملات آمریکا و اسرائیل، سپاه پاسداران دو نتیجه پیشبینیشده از استراتژی هرمز خود را دنبال کرد.
اولین مورد، یک شوک اقتصادی جهانی به اندازهای شدید بود که واشنگتن را مجبور به عقبنشینی کند. ایران امیدوار بود که بتواند اختلالی چنان پرهزینه برای بازارهای نفت و زنجیرههای تأمین متحدان ایجاد کند که ایالات متحده مجبور شود با شرایط ایران به میز مذاکره بازگردد. این تنگه تقریباً ۲۰ درصد از تجارت جهانی نفت و مقدار مشابهی از گاز طبیعی مایع جهان را حمل میکند. بسته شدن واقعی آن، قیمت انرژی را در سراسر اروپا، آسیا و خلیج فارس به طور یکسان افزایش میدهد.
هدف دوم سیاسی بود. ایران به دنبال استفاده از اختلال در تنگه برای ایجاد شکاف بین واشنگتن و شرکای خلیج فارس خود بود و نشان داد که عملیات نظامی آمریکا هزینه غیرقابل تحملی بر ثبات منطقهای تحمیل میکند و ریاض، ابوظبی و دوحه را تحت فشار قرار داد تا خواستار عقبنشینی شوند.
چیزی که سپاه پاسداران انقلاب اسلامی از محاسبه آن عاجز ماند، سنگینی بدهی سیاسی انباشته شده در سراسر جهان عرب بود. تهران برای دههها، مناقشه اسرائیل و فلسطین را به عنوان مرکز مقدس زندگی سیاسی اعراب قرار داد و هر مداخله ایران را تقدیس کرد و هر دولت عربی را که مقاومت میکرد، خائن به اسلام نامید. هدف، ربودن نارضایتیهای اعراب و تبدیل آنها به پوششی برای فتح جمهوری اسلامی بود.
سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ابزار این فتح بود که در سراسر منطقه مستقر شد تا دولتهای موازی بسازد، سیستمهای مالی را تصرف کند و چهرههای سیاسی را که بقای آنها کاملاً به حمایت ایران وابسته بود، منصوب کند.
در عراق، ۶۷ جناح مسلح وابسته به نیروهای بسیج مردمی، که در مجموع حدود ۲۳۰ هزار پرسنل داشتند، سالانه تقریباً ۳.۵ میلیارد دلار از خزانه ملی را مصرف میکردند، در حالی که نخست وزیران عراق با اجازه تهران و نه با حکم مردمی حکومت میکردند.
در سوریه، ایران میلیاردها دلار به رژیم بشار اسد تزریق کرد و یک کشور عربی که زمانی مستقل بود را به یک پایگاه عملیاتی پیشرو برای اعمال قدرت انقلابی تبدیل کرد. در سال ۲۰۱۳، مهدی طائب، رئیس پایگاه عمار، سوریه را «استان سی و پنجم ایران» نامید.
در جنوب، فرماندهان حوثی که مستقیماً به سپاه پاسداران وابسته بودند، تنگه باب المندب را که ۱۰ درصد از تجارت دریایی جهان از آن عبور میکند، به گروگان گرفته بودند.
هر صحنه نبرد از یک منطق پیروی میکرد: حاکمیت اعراب را تابع جاهطلبی انقلابی جمهوری اسلامی کردن، سپس اشغال را به عنوان مقاومت جلوه دادن.
جمعیتهای عرب که زیر بار این دستگاه انقلابی له شده بودند، مدتها بود که این اقدام را به همان شکلی که بود، میشناختند. در سال ۲۰۱۷، محمد بن سلمان، ولیعهد عربستان رهبر ایران، را «هیتلر جدید خاورمیانه» توصیف کرد. در طول عملیات خشم حماسی، فائق الشیخ علی، عضو سابق پارلمان عراق، اظهار داشت که «من عرب هستم. از ایرانیها تحقیر میبینم. از هیچ اسرائیلی تحقیری نمیبینم.» جهان عرب سالها بود که حساب و کتاب میکرد و سپاه پاسداران دلایل زیادی برای رسیدن به این قضاوت به آن داده بود.
به همین دلیل است که هدف دوم، یعنی برهم زدن اتحاد خلیج فارس، شکست خورد. بدتر از همه، هفتههای قبل از مذاکرات اسلامآباد را صرف حمله به همان کشورهایی کرده بود که استراتژی بیطرفی آنها را ایجاب میکرد، به کارخانههای آب شیرینکن و تأسیسات نفتی در سراسر خلیج فارس حمله کرده و هرگونه همدردی باقیمانده در آن کشورها را به خصومت آشکار تبدیل کرده بود. سلطان الجابر، وزیر صنایع و فناوری پیشرفته امارات متحده عربی، اظهار داشت که این تنگه هرگز تحت کنترل ایران نبوده است، به گونهای که به تهران اجازه دهد حمل و نقل بینالمللی را به طور قانونی ببندد یا محدود کند. کشورهای خلیج فارس مستقیماً موضع آمریکا را تقویت کردند و سود سیاسی که تهران فرض میکرد از اختلال اقتصادی ناشی میشود، هرگز محقق نشد.
به عبارت دیگر، سپاه پاسداران به پای خود شلیک کرد. جایگزینهای موجود ایران در خارج از تنگه میتواند کمتر از ۱۰ درصد از ظرفیت عبور و مرور خلیج فارس را جایگزین کند. قبل از جنگ، تورم بالای ۴۰ درصد بود، پول ملی بیش از ۸۰ درصد از ارزش خود را در طول دهه گذشته از دست داده بود و ناوگان سایهای که تهران برای قاچاق نفت و تأمین مالی عملیات سپاه پاسداران تشکیل داده بود، از قبل تحت فشار تحریمهای انباشته شده قرار داشت. استخدام نیرو زیر بار حقوقهای پرداخت نشده و خفگی اقتصادی به شدت کاهش یافته بود، به طوری که گفته میشود سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نوجوانان ۱۲ ساله را به صفوف خود جذب میکرد. محاصره دریایی مداوم ایالات متحده، مقاومت مداوم را از نظر اقتصادی غیرممکن میکند.
آمریکا با مسدود کردن تنگهای که ایران سعی در مسدود کردن آن دارد، بلوف تهران را باطل اعلام کرده و نشان داده است که جمهوری اسلامی حداقل به اندازه سایر نقاط جهان به تجارت هرمز نیاز دارد.
درس عبرتی برای همه این بوده است که نمیتوان با ایران کار کرد یا به آن تکیه کرد. و کشورهای خلیج فارس از آن زمان به این سو تلاش کردهاند تا این درس را دائمی کنند. پس از اعلامیههای ترامپ، عربستان سعودی چند روز پس از ارائه ارزیابی خسارت به بخش انرژی خود در اثر حملات در طول درگیری، از احیای کامل ظرفیت پمپاژ نفت از طریق خط لوله شرق-غرب خود به تقریباً هفت میلیون بشکه در روز خبر داد. ریاض با انجام این کار نشان داده است که منطقه میتواند جریانهای انرژی را به طور کامل از طریق تنگه هدایت کند. ایران در تلاش برای تبدیل هرمز به یک اهرم، سرمایهگذاریهایی را که این استراتژی برای جلوگیری از آنها طراحی شده بود، تسریع کرد. نقطهی گلوگاهی که تهران به دنبال سلاح کردن آن بود، توسط کشورهایی که تهران امیدوار بود اتحادشان را در هم بشکند، از اهمیت استراتژیک خارج شده و مهندسی میشود.
اما در بدبختی سپاه پاسداران، فرصت واشنگتن وجود دارد و فرصتهایی به این بزرگی تکرار نمیشوند. محاصرهی ترامپ، اگر به درستی اعمال شود، میتواند زمینهی تحکیم منطقهای گستردهتری را فراهم کند.
اولین فرصت، گسترش توافقنامههای ابراهیم به یک معماری منطقهای قوی است. توافقنامههایی که در سال ۲۰۲۰ بین اسرائیل، امارات متحده عربی، بحرین و مراکش امضا شدند، همکاری قابل توجهی را در تجارت، فناوری و امنیت ارائه دادهاند. در طول عملیات خشم حماسی، کشورهای خلیج فارس با فرماندهی مرکزی ایالات متحده در سطحی از صمیمیت که یک دهه پیش غیرقابل تصور بود، هماهنگ شدند، اطلاعات را به اشتراک گذاشتند، فضای هوایی را باز کردند و در یک وضعیت دفاعی که به عنوان یک کل منسجم عمل میکرد، ادغام شدند. آوردن شرکای بیشتر خلیج فارس به یک چارچوب ساختاریافته، آن اتحاد زمان جنگ را به یک نظم پایدار تبدیل میکند، و کریدور هند-خاورمیانه-اروپا، ستون فقرات اقتصادی را فراهم میکند که معماری گستردهتر میتواند حول آن شکل بگیرد.
فرصت دوم با گذشت زمان اهمیت بیشتری دارد. ایالات متحده به مدت دو دهه تلاش کرد تا از طریق درگیری نظامی مستقیم در کشورهایی که بسیار ضعیف یا بسیار اسیر بودند تا به عنوان شرکای واقعی عمل کنند، شبکههای تحت حمایت ایران را سرکوب کند، مدلی که از نظر استراتژیک طاقتفرسا بود و هیچ نتیجه پایداری نداشت.
تخریب معماری نیابتی ایران، شرایط اساسی را به طور کامل تغییر میدهد. عراقی که حاکمیت خود را بر بخش امنیتی خود بازپس میگیرد، سوریهای که از نفوذ ایران رها شده است، و کشورهای خلیج فارس که بدون شکاف سیاسی، حملات مداوم را تحمل کردهاند، در موقعیت بهتری برای نظارت بر قلمرو خود قرار دارند. کشورهای مستقل قوی تنها زیرساختهای ضد تروریسم هستند که قادر به ایجاد نتایج پایدار هستند و واشنگتن اکنون فرصتی واقعی برای کمک به ایجاد آنها از طریق همکاری امنیتی و تعامل دیپلماتیک دارد و پهنای باند استراتژیک آمریکا را برای هند و اقیانوس آرام آزاد میکند.
خاورمیانه در حال حاضر در حال تغییر ساختار خود پیرامون افول ایران است. فرصت واشنگتن این است که آنچه را که منطقه آغاز کرده است، تثبیت کند.