جمعه ۱۴۰۴/۱۲/۲۲

آینده جمهوری اسلامی با رهبری [آیت‌الله] مجتبی خامنه‌ای

  :اندیشکده
:نویسنده
رصدخونه اندیشکده ها  :رصدگر
لینک منبع اصلی

انتصاب [آیت‌الله] مجتبی خامنه‌ای به عنوان رهبر جدید ایران، مهم‌ترین گذار سیاسی در جمهوری اسلامی در بیش از سه دهه اخیر است. برای اولین بار از زمان انقلاب، قدرت مستقیماً از پدر به پسر منتقل شده است. مجلس خبرگان رهبری، تقریباً یک هفته پس از ترور پدرش، [آیت‌الله] علی خامنه‌ای، وی را برگزید. این تصمیم به روزها گمانه‌زنی در مورد اینکه آیا جمهوری اسلامی ممکن است همزمان با ورود به یک جنگ بزرگ با خلاء قدرت مواجه شود، پایان داد.

نظام به سرعت اقدام کرد. یک شورای رهبری موقت، طبق قانون اساسی، برای مدت کوتاهی قدرت را به دست گرفت و ظرف چند روز، نهاد روحانیت و نخبگان امنیتی گرد هم آمدند. سرعت این گذار قرار بود یک سیگنال واضح ارسال کند: با وجود از فقدان رهبر دیرینه‌اش، تشکیلات نهادی دست نخورده باقی ماند. در خطرناک‌ترین لحظه تاریخ جمهوری اسلامی، اولین غریزه آن، بلکه تثبیت بود.

این پاسخ آشکار بود. سال‌ها، بحث‌های جانشینی در ایران حول محور جناح‌های رقیب، چانه‌زنی نخبگان و احتمال ظهور از طریق فرآیندی طولانی‌تر و رقابتی‌تر می‌چرخید. جنگ این وضعیت را تغییر داد. زمان را فشرده و گزینه‌ها را محدود کرد.

در زمان صلح، ظهور [آیت‌الله] مجتبی خامنه‌ای تقریباً مطمئناً با مقاومت قوی‌تری روبرو می‌شد. چشم‌انداز جانشینی موروثی در یک نظام سیاسی مبتنی بر سرنگونی سلطنت، اعتراضات ایدئولوژیک تندتری را برمی‌انگیزد. نادیده گرفتن سوالاتی در مورد دانش فقهی، حضور عمومی محدود و فقدان تجربه اجرایی او دشوارتر بود. سایر مدعیان ممکن بود فضای بیشتری برای سازماندهی حمایت داشته باشند. اما تحت حمله خارجی و عدم قطعیت داخلی، وحدت فرماندهی بیش از مشورت و ثبات نمادین بیش از ثبات ایدئولوژیک اهمیت داشت.

به همین دلیل است که انتصاب او اهمیتی فراتر از مسئله فوری جانشینی دارد. این نشان می‌دهد که جمهوری اسلامی، تحت فشار شدید، بقا را بر انسجام اعتقادی ترجیح داده است. ساختاری که در شورش علیه حکومت سلسله‌ای متولد شده است، اکنون انتقال قدرت از پدر به پسر را پذیرفته است.

برای دهه‌ها، جمهوری اسلامی خود را تا حدودی از طریق رد اصل وراثت که زیربنای سلطنت پهلوی بود، تعریف می‌کرد. با این حال، در بوته آزمایش جنگ، این تابو کنار رفت. حکومت به هیچ وجه به سلطنت به معنای رسمی آن تبدیل نشد، اما از خطی عبور کرد که نسل‌های قبلی نخبگان انقلابی آن را از نظر سیاسی انفجاری می‌دانستند. نتیجه چیزی متناقض‌تر است: یک دولت انقلابی که خود را از طریق نوعی تداوم سلسله‌ای حفظ می‌کند، در حالی که از پذیرش این تناقض امتناع می‌ورزد.

کشوری در بحران
با این حال، [آیت‌الله] مجتبی خامنه‌ای وارث یک سیستم پایدارِ تضمین‌شده نیست، بلکه وارث کشوری است که با خطرناک‌ترین همگرایی بحران‌ها در تاریخ جمهوری اسلامی روبروست. ایران اکنون در رویارویی نظامی مستقیم با ایالات متحده و اسرائیل، دو قدرت مسلح به سلاح هسته‌ای که توانایی‌های نظامی ترکیبی آنها بسیار فراتر از نیروهای متعارف ایران است، گرفتار شده است.

جنگ پیش از این عناصر کلیدی زیرساخت‌های موشکی، پدافند هوایی و ظرفیت دریایی ایران را تخریب کرده است. در عین حال، اقتصاد ایران پس از سال‌ها تحریم، تورم، بی‌ثباتی ارز و بیکاری ساختاری همچنان شکننده است. فشارهای زیست‌محیطی، از کمبود آب گرفته تا فرونشست زمین، حس خستگی ملی را عمیق‌تر کرده است. و در زیر سطح وحدت زمان جنگ، جامعه‌ای بی‌قرار نهفته است که در سال‌های اخیر چرخه‌های مکرر اعتراض و سرکوب را تحمل کرده است.

بنابراین، سؤالی که رهبر جدید ایران با آن مواجه است، بزرگتر از خودِ جانشینی است. [آیت‌الله] مجتبی خامنه‌ای باید تصمیم بگیرد که آیا جمهوری اسلامی در امتداد مسیر استراتژیک تعریف‌شده توسط پدرش ادامه خواهد داد یا اینکه فشارهایی که اکنون بر سیستم وارد می‌شود، ایران را مجبور به بازنگری اساسی‌تر در جهت‌گیری سیاسی و سیاست خارجی خود خواهد کرد.

انتصاب او، حداقل فعلاً، مسئله اینکه چه کسی در رأس حکومت قرار دارد را حل می‌کند. این مسئله عمیق‌تر را که او اکنون چه نوع حکومتی را رهبری می‌کند، چه منابعی در اختیار آن باقی مانده است و کدام فرضیات از دوران [آیت‌الله] خامنه‌ای پس از شوک جنگ همچنان پایدار هستند، حل نمی‌کند.

برای درک گزینه‌های پیش روی او، ابتدا باید بررسی کرد که او چه چیزی را به ارث برده است. تقریباً چهار دهه رهبری [آیت‌الله] خامنه‌ای به عنوان رهبر عالی، معماری سیاسی جمهوری اسلامی را تغییر شکل داد. دو میراث به طور خاص، حکومت اولیه فرزندش را تعریف می‌کنند: قدرت نهادی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و یک جهان‌بینی عمیقاً ریشه‌دار که مبارزه ایران با غرب را به عنوان یک امر وجودی چارچوب‌بندی می‌کند.

معماری سپاه
[آیت‌الله] خامنه‌ای در طول ۳۶ سال تصدی خود، بر تبدیل سپاه پاسداران به قدرتمندترین نهاد در ایران نظارت داشت. سپاه که در ابتدا پس از انقلاب به عنوان یک وزنه تعادل ایدئولوژیک در برابر ارتش منظم ایجاد شد، به تدریج به یک نیروی امنیتی، سیاسی و اقتصادی گسترده تبدیل شد که به عنوان یک دولت در درون دولت عمل می‌کند.

فرماندهان آن بر برنامه‌ریزی استراتژیک تسلط دارند، شبکه‌های اطلاعاتی آن تقریباً در هر بخش اصلی جامعه نفوذ می‌کنند و شرکت‌های بزرگ تجاری آن بخش‌های بزرگی از اقتصاد را کنترل می‌کنند. در زمان جنگ، سپاه پاسداران حتی مرکزی‌تر می‌شود. آنها بر برنامه موشکی ایران، شبکه‌های نیابتی منطقه‌ای آن و دستگاه امنیتی داخلی که پایه و اساس ثبات رژیم است، نظارت دارند. هیچ نهاد دیگری در موقعیت بهتری برای شکل‌دهی به نحوه اداره جنگ و شرایط جانشینی سیاسی نیست.

برای [آیت‌الله] مجتبی خامنه‌ای، سپاه پاسداران هم مهمترین منبع حمایت او و هم نهادی است که محدودیت‌های اقتدار او را شکل خواهد داد. برخلاف پدرش که نفوذ خود را در طول دهه‌ها به عنوان یک روحانی انقلابی و چهره سیاسی ایجاد کرد، فرزند بیشتر دوران حرفه‌ای خود را در پشت صحنه در دفتر رهبری گذرانده است.

او یک سیاستمدار عرصه عمومی نیست و همچنین یک شخصیت عمومی گسترده ایجاد نکرده است. حتی بسیاری از ایرانیان او را بیشتر به عنوان یک چهره در سایه درباری یا یک عامل پشت صحنه می‌شناسند تا یک رهبر ملی قابل مشاهده. این ابهام اهمیت دارد. نظام، جانشینی کاریزماتیک یا آزموده در عرصه عمومی انتخاب نکرده است، بلکه شخصیتی را برگزیده است که اقتدارش بیش از هر چیز به جایگاهش در هسته امنیتی نظام بستگی دارد.

تحلیلگران مدت‌هاست که او را به عنوان واسطه‌ای کلیدی بین رهبری و سپاه پاسداران توصیف می‌کنند و بسیاری معتقدند که روابط نزدیک او با چهره‌های ارشد سپاه در تضمین جانشینی او تعیین‌کننده بوده است. این رابطه احتمالاً موازنه اولیه قدرت در تهران را تعیین خواهد کرد. او برای تحکیم اقتدار به سپاه پاسداران متکی خواهد بود، در حالی که سپاه از او انتظار دارد معماری امنیتی را که در ساخت آن نقش داشته‌اند، حفظ کند.

قدرت و ضعف
این می‌تواند هم قدرت و هم ضعف او باشد. رهبری که ریشه‌های عمیقی در اجباری‌ترین نهادهای نظام دارد، می‌تواند در یک بحران به سرعت عمل کند و به تندروها اطمینان دهد که تداوم مسیر قطعی خواهد بود. اما رهبری که سرمایه سیاسی‌اش در نهاد امنیتی متمرکز است، ممکن است گسترش پایگاه اجتماعی، ترمیم مشروعیت یا ایجاد فضایی برای بازاندیشی استراتژیک را دشوارتر بیابد. او به عنوان تجسمی از تداوم وارد قدرت می‌شود، اما نه لزوماً به عنوان عاملی که قادر به فرار از ساختارهایی است که او را ارتقا داده‌اند.

میراث دومی که او از پدرش دریافت می‌کند، ایدئولوژیک است نه نهادی. [آیت‌الله] خامنه‌ای بخش عمده‌ای از دوران حکومت خود را صرف پرورش جهان‌بینی‌ای کرد که بر پایه بی‌اعتمادی عمیق به نیات غربی بنا شده بود. به تعبیر او، ایالات متحده و متحدانش درگیر یک کارزار بلندمدت برای تضعیف و در نهایت برچیدن جمهوری اسلامی بودند.

این باور نه تنها سیاست خارجی ایران، بلکه رویکرد آن به سیاست داخلی را نیز شکل داد. [آیت‌الله] خامنه‌ای بارها هشدار داد که قدرت‌های غربی با سوءاستفاده از نارضایتی‌های اقتصادی، ناآرامی‌های اجتماعی و اختلافات نخبگان، تلاش خواهند کرد تا یک «انقلاب رنگی» را در داخل ایران مهندسی کنند تا تغییر را رقم بزنند.

با گذشت زمان، این روایت به یک دکترین اصلی نهاد امنیتی جمهوری اسلامی تبدیل شد. از دیدگاه رهبری، مخالفت‌های داخلی به ندرت به عنوان یک پدیده سیاسی ارگانیک تفسیر می‌شد. در عوض، به عنوان مدرکی از دستکاری خارجی تلقی می‌شد.

جنبش‌های اعتراضی، انتقادات اصلاح‌طلبان، ناآرامی‌های دانشجویی، جنبش زنان، شکایات کارگری و حتی مباحثات بین روحانیون یا نخبگان سیاسی اغلب از دریچه براندازی خارجی نگریسته می‌شد. نتیجه، یک نظام سیاسی بود که با سوءظن عمیق به سازش نگاه می‌کرد و کنترل قهری را به عنوان ابزار اصلی بقا در اولویت قرار می‌داد.

جهان‌بینی حاکم
این جهان‌بینی مهم است زیرا استراتژی خارجی را به رفتار داخلی آن پیوند می‌دهد. در زمان [آیت‌الله] خامنه‌ای، خصومت با غرب هرگز صرفاً یک موضع سیاست خارجی نبود. بلکه یک اصل حاکم داخلی نیز بود. هرچه رهبری بیشتر معتقد بود که ایالات متحده، اسرائیل و اروپا به دنبال سوءاستفاده از جامعه ایران از درون هستند، مخالفت‌های داخلی بیشتر از رویارویی در خارج از کشور جدایی‌ناپذیر می‌شد.

تحریم‌ها، اعتراضات، انتقادات رسانه‌ای، فعالیت‌های سایبری و بحث‌های نخبگان در یک داستان واحد از محاصره قرار گرفتند. فرزند نه تنها یک رابطه خصمانه با غرب را به ارث می‌برد، بلکه یک نقشه شناختی را به ارث می‌برد که در آن فشار خارجی و بی‌ثباتی داخلی به عنوان دو جبهه یک مبارزه دیده می‌شوند.

[آیت‌الله] مجتبی خامنه‌ای اکنون با حمل هر دوی این میراث‌ها به قدرت می‌رسد. از یک سو، او یک دستگاه امنیتی فوق‌العاده قدرتمند را به ارث می‌برد که قادر به حفظ نظم داخلی و اعمال نفوذ در سراسر منطقه است. از سوی دیگر، او جهان‌بینی‌ای را به ارث می‌برد که فرض می‌کند خصومت خارجی و آسیب‌پذیری داخلی از ویژگی‌های دائمی چشم‌انداز سیاسی ایران هستند. این میراث‌ها در کنار هم، فضای انعطاف‌پذیری را محدود می‌کنند. آن‌ها نه تنها به این دلیل که نیروهایی را که بیشترین سرمایه‌گذاری را در وضع موجود دارند، توانمند می‌سازند، بلکه به این دلیل که نحوه تفسیر وقایع توسط این نیروها را شکل می‌دهند، تداوم را تشویق می‌کنند.

مشکل رهبر جدید ایران این است که این فرضیات به ارث رسیده اکنون با واقعیتی بسیار متزلزل‌تر از واقعیتی که پدرش در بیشتر دوران حکومتش با آن مواجه بود، در تضاد است. جمهوری اسلامی امروز با فشارهای همزمان نظامی، اقتصادی و اجتماعی روبرو است. هر کدام به تنهایی جدی هستند. همه اینها در کنار هم، یک چالش استراتژیک پیچیده ایجاد می‌کنند که تداوم به تنهایی نمی‌تواند آن را مدیریت کند.

بُعد نظامی فوری‌ترین بُعد است. جنگ جاری، نقاط ضعفی را در دفاع متعارف ایران آشکار کرده است که تهران مدت‌ها سعی داشت از طریق بازدارندگی نامتقارن آن را بپوشاند. سال‌ها، استراتژی ایران بر سه ستون استوار بود: موشک‌های بالستیک، شبکه‌ای از نیروهای نیابتی منطقه‌ای و تهدید اختلال در جریان انرژی در خلیج فارس. این ابزارها تهران را قادر ساخت تا بدون درگیری مستقیم با دشمنان قوی‌تر، هزینه‌هایی را بر آنها تحمیل کند.

مدل به چالش کشیده شده
اما درگیری فعلی این مدل را به چالش کشیده است. حملات اسرائیل و آمریکا توانایی نفوذ به پدافند هوایی ایران و هدف قرار دادن زیرساخت‌های استراتژیک در عمق کشور را نشان داده است. حتی موفقیت جزئی، برنامه‌ریزان ایرانی را مجبور کرده تا با این احتمال روبرو شوند که معماری بازدارندگی آنها از آنچه که تصور می‌کردند، ضعیف‌تر است.

در عین حال، محیط منطقه‌ای که زمانی از استراتژی ایران حمایت می‌کرد، تغییر کرده است. حزب‌الله در لبنان به دلیل درگیری‌های مکرر با اسرائیل تضعیف شده است. شبکه شبه‌نظامیان ایران در عراق با فشار فزاینده‌ای از سوی دولت‌های منطقه‌ای که به دنبال مهار نفوذ تهران هستند، روبرو است.

و در حالی که گروه‌هایی مانند حوثی‌ها در یمن همچنان فعال هستند، اثر تجمعی آن، از بین بردن این تصور بوده است که ایران می‌تواند به طور قابل اعتمادی قدرت خود را در سراسر خاورمیانه تنها از طریق نیروهای نیابتی اعمال کند. مدل «دفاع رو به جلو» که برای دهه‌ها به تعریف استراتژی ایران کمک می‌کرد، از بین نرفته است، اما دیگر همان سطح از اطمینان را که قبلاً ارائه می‌داد، ارائه نمی‌دهد.

این نه تنها برای برنامه‌ریزی نظامی، بلکه برای داستان ایدئولوژیکی که ایران برای خود تعریف می‌کند، اهمیت دارد. جمهوری اسلامی مدت‌ها ادعا می‌کرد که حلقه‌ای از بازدارندگی را در خارج از مرزهای خود ایجاد کرده است تا دقیقاً از رسیدن جنگ به خاک ایران جلوگیری کند. وقتی خود سرزمین در برابر حمله مستقیم و پایدار آسیب‌پذیر شود، حفظ این ادعا دشوارتر می‌شود.

اگر استراتژی خارجی ایران دیگر نتواند از نوع جنگی که برای جلوگیری از آن طراحی شده بود، جلوگیری کند، رهبری باید یا این استراتژی را تعدیل کند، بر آن تأکید بیشتری کند، یا موفقیت را با فروتنی بیشتری حول محور استقامت به جای تسلط تعریف کند.

آسیب‌پذیری‌های متقاطع

آسیب‌پذیری نظامی با شکنندگی اقتصادی تلاقی می‌کند. سال‌ها تحریم و سوءمدیریت ساختاری، اقتصاد ایران را با تورم مزمن، ارز بی‌ثبات، کاهش استانداردهای زندگی و عدم اطمینان عمیق در مورد سرمایه‌گذاری و رشد آینده مواجه کرده است.

اختلال زمان جنگ این نقاط ضعف را تشدید می‌کند. هزینه‌های معاملات را افزایش می‌دهد، فرار سرمایه را تسریع می‌کند و بارهای جدیدی را بر دوش امور مالی دولت که از قبل تحت فشار بود، ایجاد می‌کند. بحران‌های زیست‌محیطی، به ویژه کمبود آب و فرونشست زمین، به فشارها می‌افزاید. برای بسیاری از ایرانیان، وعده‌های عدالت اقتصادی که زمانی زیربنای روایت انقلابی بود، مدت‌هاست که رنگ باخته است.

ایران هنوز ابزارهای کنترل اقتصادی را حفظ کرده و می‌تواند از شبکه‌های حمایتی، قاچاق، فرار از تحریم‌ها و فعالیت‌های تجاری نیمه‌دولتی برای حفظ عملکرد بخش‌های کلیدی استفاده کند. اما چنین سازوکارهایی به طور فزاینده‌ای ابزارهای بقا هستند تا توسعه. آنها سیستم را بدون بازگرداندن اعتماد عمومی به آن حفظ می‌کنند.

هرچه اقتصاد ایران بیشتر حول شرایط محاصره سازماندهی شود، قدرت سیاسی بیشتری به سمت نهادهایی، در درجه اول سپاه پاسداران و وابستگان آن، جریان می‌یابد که می‌توانند در محیطی از کمبود، ابهام و اجبار، به طور مؤثرتری عمل کنند. به عبارت دیگر، جنگ نه تنها ممکن است به اقتصاد آسیب برساند، بلکه ممکن است قدرت اقتصادی را بیشتر به سمت همان ساختارهای امنیتی که بر دفاع ملی تسلط دارند، توزیع کند.

این فشارهای اقتصادی مستقیماً به سومین و شاید غیرقابل پیش‌بینی‌ترین بُعد از مخمصه فعلی ایران دامن می‌زند: ناآرامی‌های اجتماعی. در طول دهه گذشته، جمهوری اسلامی با موج‌های مکرر اعتراضاتی روبرو بوده است که حمایت اقشار مختلف جامعه را به خود جلب کرده است.

این وقایع از نظر محرک‌های فوری خود، یعنی قیمت سوخت، مشکلات اقتصادی، سرکوب سیاسی، حقوق زنان، فساد و ناامیدی‌های گسترده‌تر از عدم پاسخگویی نخبگان، متفاوت بوده‌اند، اما در مجموع، شکاف فزاینده‌ای را بین دولت و بخش بزرگی از جامعه آشکار می‌کنند. جدیدترین اعتراضات در ژانویه نه تنها منعکس‌کننده یک شکایت واحد، بلکه نشان‌دهنده این حس گسترده‌تر بود که سیستم هم انعطاف‌ناپذیر و هم بی‌پاسخ شده است.

استقامت عمومی
ملی‌گرایی زمان جنگ می‌تواند به طور موقت چنین تنش‌هایی را کاهش دهد، به خصوص زمانی که کشوری تحت حمله مستقیم قرار دارد. اما آنها را از بین نمی‌برد. همان جنگی که غرایز میهن‌پرستانه را ایجاد می‌کند، اگر سختی، ویرانی، تلفات یا شواهد قابل مشاهده‌ای از بی‌کفایتی نخبگان را به همراه داشته باشد، می‌تواند خشم را نیز عمیق‌تر کند.

بسیاری از موارد به نحوه تفسیر مردم از این درگیری بستگی دارد. اگر بسیاری از ایرانیان جنگ را در درجه اول حمله به ملت بدانند، دولت ممکن است حمایت خود را در اطراف مقاومت جلب کند. اما اگر تعداد بیشتری آن را به عنوان اوج یک مسیر استراتژیک انتخاب شده توسط یک رهبری انعطاف‌ناپذیر ببینند، وحدت زمان جنگ ممکن است ضعیف‌تر و کوتاه‌تر از آن چیزی باشد که ایران امیدوار است.

رهبری ایران با تقویت قابلیت‌های نظارتی و گسترش سیستم کنترل دیجیتال خود به این فشارها پاسخ داده است. سپاه پاسداران و نهادهای وابسته بر زیرساخت‌های مخابراتی کشور تسلط دارند و به مقامات اجازه می‌دهند فعالیت‌های آنلاین را رصد کنند، محتوا را فیلتر کنند و دسترسی به اینترنت را در دوره‌های ناآرامی قطع کنند.

قطعی‌های اخیر سراسری نشان داده است که دولت چقدر سریع می‌تواند مردم را از جهان خارج منزوی کند. این ابزارها مهار مخالفت‌ها را برای دولت آسان‌تر کرده‌اند، اما همچنین بر میزان اتکای ایران به زور به جای رضایت تأکید دارند. نظامی که به مشروعیت خود اطمینان دارد، نیازی ندارد که جامعه را به این شکل معمول از خود جدا کند.

اینجاست که مشخصات سیاسی [آیت‌الله] مجتبی اهمیت پیدا می‌کند. او با مشروعیت عمومی سنتی اندکی وارد قدرت شد. او شخصیتی نیست که از طریق انتخابات، سخنرانی‌های عمومی یا یک کارنامه اجرایی قابل مشاهده، اقتدار ایجاد کرده باشد. همچنین به نظر نمی‌رسد که او از آن نوع جایگاه روحانی گسترده‌ای که زمانی تقریباً به طور خودکار وزن مذهبی می‌داد، برخوردار باشد.

فشار برای اجرا
یکی از ویژگی‌های قابل توجه ظهور او، میزان تلاش رسانه‌ها و دستگاه سیاسی دولت برای ارتقاء و تنظیم جایگاه او از نظر مذهبی بوده است. این بدان معنا نیست که او فاقد حمایت معنادار در نهادهای کلیدی است. این بدان معناست که مشروعیت او احتمالاً بیشتر به عملکرد قدرت، کنترل امنیتی، انسجام نخبگان، استقامت در زمان جنگ و تثبیت نهایی بستگی دارد تا به اعتبار عمومی یا روحانی ارگانیک.

این تمایز اهمیت دارد زیرا به تحول عمیق‌تری که در حال حاضر در داخل جمهوری اسلامی در حال وقوع است، اشاره دارد. سال‌هاست که این نظام از یک نظم انقلابی ترکیبی، بخشی روحانی، بخشی پوپولیستی و بخشی امنیتی، به چیزی که آشکارا تحت سلطه نهادهای قهری است، در حال تکامل است. جانشینی [آیت‌الله] مجتبی ممکن است این روند را تسریع کند. اگر حکومت [آیت‌الله] خامنه‌ای به طور پیوسته نفوذ نسبی اقتدار سنتی روحانی را به نفع نهادهای امنیتی کاهش داده است، پسرش ممکن است ریاست مرحله بعدی این تغییر را بر عهده بگیرد: دولتی که نمادگرایی روحانی را حفظ می‌کند اما برای انسجام خود به طور فزاینده‌ای به قدرت نظامی-امنیتی وابسته است.

همگرایی این فشارها، پرسشی اساسی در مورد پایداری مدل سیاسی که مجتبی خامنه‌ای به ارث برده است، مطرح می‌کند. جمهوری اسلامی برای دهه‌ها برای حفظ موقعیت خود به ترکیبی از بسیج ایدئولوژیک، کنترل امنیتی و نمایش قدرت منطقه‌ای متکی بود. اما بحران کنونی نشان می‌دهد که تعادل بین این عناصر ممکن است در حال تغییر باشد. ایدئولوژی هنوز مهم است، اما دیگر مانند گذشته الهام‌بخش نیست.

نمایش منطقه‌ای هنوز مهم است، اما پرهزینه‌تر و غیرقابل اعتمادتر شده است. کنترل امنیتی هنوز هم اهمیت دارد، شاید بیش از هر زمان دیگری، اما نظم سیاسی که بیش از پیش به زور متکی است، فرسایش اشکال نرم‌تر مشروعیت خود را نیز آشکار می‌کند.

آیا قدرت سخت صرف، در داخل از طریق سرکوب و در خارج از طریق بازدارندگی، می‌تواند همچنان ثبات رژیم را حفظ کند؟ یا مرگ علی خامنه‌ای لحظه‌ای را ایجاد می‌کند که در آن رهبری ایران ممکن است فرضیات استراتژیکی را که بیش از یک نسل کشور را هدایت کرده‌اند، مورد بازنگری قرار دهد؟

محدودیت اختیارات
در حال حاضر، پاسخ به این سوال با واقعیت‌های فوری جنگ محدود شده است. تا زمانی که ایران همچنان درگیر درگیری فعال با ایالات متحده و اسرائیل باشد، فضای سیاسی برای بازاندیشی استراتژیک بسیار محدود خواهد بود. شرایط زمان جنگ معمولاً نفوذ نهادهای امنیتی را تقویت کرده و روایت‌های مقاومت ملی را تقویت می‌کند.

هر رهبر ایرانی که در حالی که کشور مورد حمله قرار دارد، به دنبال مصالحه تلقی شود، در معرض اتهام تضعیف حاکمیت قرار خواهد گرفت. ظهور [آیت‌الله] مجتبی تا حدودی دقیقاً به دلیل همین پویایی‌های زمان جنگ امکان‌پذیر شد: تقاضا برای یک ساختار فرماندهی واحد، فشار برای نمایش تداوم، و آمادگی نهاد امنیتی برای سرکوب اعتراضات به نام شرایط اضطراری.

این دلیل دیگری است که جانشینی او را باید کمتر به عنوان نشانه‌ای از اعتماد به نفس و بیشتر به عنوان یک واکنش به بحران درک کرد. سیستم، او را به این دلیل انتخاب نکرد که او به وضوح یک دیدگاه استراتژیک جدید ارائه می‌داد. او را انتخاب کرد زیرا او کوتاه‌ترین مسیر برای حفظ زنجیره فرماندهی و تداوم ایدئولوژیک در زیر آتش را نشان می‌داد.

ارتقای او بیش از آنکه اوج یک فرآیند جانشینی آشکار باشد، سخت شدن ترجیحی بود که مدت‌ها در هسته امنیتی وجود داشت. از این نظر، جنگ، نامزدی او را اختراع نکرد. مقاومت در برابر آن را بسیار دشوارتر کرد.

نمادگرایی انتصاب او این نکته را تقویت می‌کند. در لحظه‌ای که ایران تحت حمله نظامی مستقیم و با پیش‌بینی‌های گسترده از آشفتگی روبرو بود، جانشینی پسر رهبری، ابراز مخالفت با آمریکا بود. این به دشمنان می‌گفت که جمهوری اسلامی اجازه نخواهد داد نیروی خارجی جانشینی داخلی را دیکته کند. به هواداران داخلی می‌گفت که خط اقتدار همچنان پابرجاست. و به افراد مردد داخلی می‌گفت که نهاد امنیتی انتخاب خود را کرده است. اما نمادهایی که در زمان جنگ مفید هستند، می‌توانند بعداً هزینه‌هایی داشته باشند. همان حرکتی که در حال حاضر نشان‌دهنده انعطاف‌پذیری است، ممکن است در آینده مشکلات مشروعیت ایجاد کند.

محاسبه هزینه‌ها
این هزینه‌ها می‌توانند در ابعاد مختلفی ظاهر شوند. بارزترین آنها ایدئولوژیک است. جانشینی موروثی با روایت انقلابی که جمهوری اسلامی بر اساس آن بنا شده است، همخوانی ندارد. با گذشت زمان، این تناقض ممکن است بدبینی را در میان شهروندانی که از قبل نسبت به دکترین رسمی بدبین هستند، عمیق‌تر کند. همچنین ممکن است در میان بخش‌هایی از نهاد روحانیت که گذار را تحت فشار زمان جنگ پذیرفته بودند، اما لزوماً منطق سلسله‌ای را به عنوان یک اصل پایدار حکومت در نظر نمی‌گرفتند، ناراحتی ایجاد کند. و ممکن است این برداشت‌های خارجی را تشدید کند که نظام کمتر به یک جمهوری انقلابی تبدیل شده و بیشتر به یک نظم امنیتی پیچیده شده در زبان روحانیت تبدیل شده است.

هزینه دوم سیاسی است. ابهام درباره او ممکن است به نامزدی او در میان نخبگان کمک کرده باشد، اما همچنین به این معنی است که او حکومت خود را با فضای محدودی آغاز می‌کند. رهبری با یک حوزه انتخابیه عمومی تثبیت‌شده گاهی اوقات می‌تواند با تکیه بر اعتماد انباشته، شکست‌ها را تحمل کند. وی چنین منبعی ندارد. اگر جنگ ضعیف پیش برود، اگر اقتصاد بیشتر رو به وخامت بگذارد، یا اگر جناح‌های نخبه پس از عبور از شرایط اضطراری شروع به رقابت آشکارتر کنند، فقدان یک پایگاه مردمی یا نهادی مستقل فراتر از هسته امنیتی ممکن است به یک مسئولیت تبدیل شود.

هزینه سوم استراتژیک است. با ارتقای شخصیتی که تا این حد با لبه سخت نظام مرتبط است، ایران ممکن است انعطاف‌پذیری خود را درست زمانی که بیشترین نیاز را به گزینه‌ها دارد، کاهش داده باشد. [آیت‌الله] مجتبی خامنه‌ای ممکن است در تئوری سازگارتر از آنچه بسیاری انتظار دارند، باشد. برخی از ناظران ایرانی و خارجی گمانه‌زنی کرده‌اند که رهبری که از حمایت تندروها برخوردار است، روزی می‌تواند از این موقعیت برای مدیریت اصلاحات کنترل‌شده یا سازش تاکتیکی از بالا استفاده کند. اما چنین امیدهایی همچنان در حد حدس و گمان باقی مانده است. آنچه مسلم است این است که تصویر فعلی او، که با نزدیکی به سپاه، جانشینی در زمان جنگ و نمادگرایی تداوم سلسله شکل گرفته است، هرگونه حرکت اولیه به سمت سازش را از نظر سیاسی دشوار می‌کند.

با این حال، جنگ‌ها در نهایت پایان می‌یابند. اگر جمهوری اسلامی از رویارویی فعلی جان سالم به در ببرد، و دلایل نهادی قوی برای باور به این وجود دارد که چنین چیزی ممکن است، دوره پس از خاموش شدن تفنگ‌ها ممکن است به مهم‌ترین مرحله از دوران اولیه حکومت [آیت‌الله] مجتبی خامنه‌ای تبدیل شود.

در آن زمان، وی و ائتلاف مقامات امنیتی، روحانیون و چهره‌های سیاسی که از جانشینی او حمایت کردند، با انتخابی روبرو خواهند شد که می‌تواند آینده جمهوری اسلامی را شکل دهد. آنها می‌توانند رویکردی را که دوران تصدی [آیت‌الله] خامنه‌ای را تعریف می‌کرد، دو چندان کنند: استراتژی متمرکز بر انعطاف‌ناپذیری ایدئولوژیک، رویارویی با قدرت‌های غربی و کنترل شدید داخلی بر جامعه ایران.

مسیری مملو از ناملایمات
این مسیر، تداوم گذشته را حفظ می‌کند و احتمالاً سپاه پاسداران را بیشتر تقویت می‌کند. همچنین با غرایز کسانی که جنگ را به عنوان مدرکی مبنی بر اینکه سازش، غارت را دعوت می‌کند و تنها انضباط داخلی بیشتر می‌تواند از فروپاشی جلوگیری کند، تفسیر می‌کنند، مطابقت دارد.

اما هزینه‌های بالایی خواهد داشت. چرخه تحریم‌ها، انزوا و رویارویی دوره‌ای را که مشخصه روابط ایران با جهان خارج بوده است، طولانی‌تر می‌کند. این امر اتکای دولت به زور را عمیق‌تر می‌کند. و احتمالاً تبدیل جمهوری اسلامی به نسخه‌ای فقیرتر، امنیتی‌تر و شکننده‌تر از خود را تسریع می‌کند.

جایگزین آن بسیار دشوارتر اما بالقوه دگرگون‌کننده خواهد بود. [آیت‌الله] مجتبی خامنه‌ای می‌تواند با سست کردن تدریجی چارچوب جزمی که دهه‌هاست بر سیاست ایران حاکم بوده است، تلاش کند تا نظامی را که اکنون رهبری می‌کند، از نو بسازد. چنین تغییری لزوماً به معنای کنار گذاشتن اصول اساسی جمهوری اسلامی نیست.

اما مستلزم بازنگری در این فرض است که رویارویی با غرب اجتناب‌ناپذیر است و مخالفت داخلی همیشه محصول دستکاری خارجی است. این به معنای پذیرش این است که بقای بلندمدت ممکن است کمتر به بسیج دائمی علیه دشمنان و بیشتر به بازسازی یک رابطه کارآمد بین دولت و جامعه وابسته باشد.

این به نوبه خود، مستلزم رابطه‌ای متفاوت با خود جامعه ایران است. جمهوری اسلامی بخش عمده‌ای از دو دهه گذشته را صرف تشدید کنترل ایدئولوژیک و محدود کردن فضای سیاسی برای بحث کرده است. یک رویکرد جدید باید اذعان کند که ثبات بلندمدت نمی‌تواند صرفاً بر سرکوب و نظارت متکی باشد.

اصلاحات اقتصادی، شفافیت بیشتر، یک محیط سیاسی انعطاف‌پذیرتر و تا حدودی تنظیم مجدد پیمان اجتماعی دولت، احتمالاً به اجزای ضروری هرگونه تلاش جدی برای بازسازی مشروعیت تبدیل می‌شوند. هیچ یک از این‌ها آسان نخواهد بود. همه اینها علیه منافع ریشه‌دار، به ویژه در نهادهایی که در شرایط محاصره قوی‌تر شده‌اند، خواهد بود.

سرنخ‌های اندک
اینکه آیا [آیت‌الله] مجتبی خامنه‌ای مایل یا قادر به دنبال کردن چنین مسیری است، همچنان نامشخص است. سابقه سیاسی شخصی او سرنخ‌های کمی در مورد چگونگی واکنش او به این چالش‌ها ارائه می‌دهد. بسیاری از این‌ها به تعادل قدرت در نهادهایی که اکنون او را احاطه کرده‌اند، به ویژه سپاه پاسداران و شبکه‌های روحانی که هنوز راه‌هایی برای شکل دادن به نظام سیاسی ایران دارند، بستگی دارد.

اگر آن نهادها به این نتیجه برسند که جنگ، مدل اولویت امنیت را تأیید کرده است، ممکن است فضای بازاندیشی استراتژیک همچنان محدود بماند. با این حال، اگر بازیگران کلیدی تصمیم بگیرند که بقا اکنون نیازمند رویکردی سازگارتر و کمتر ایدئولوژیک است، مجتبی در نهایت می‌تواند به جای تداوم صرف، به چهره‌ای از یک تعدیل کنترل‌شده تبدیل شود. در حال حاضر، شواهد بیشتر به سخت شدن اشاره دارد تا تغییر. منطق سیاسی که وی را به قدرت رساند، منطق تثبیت زمان جنگ بود. نیروهای نهادی زیردست او زمانی قوی‌تر هستند که زبان مقاومت غالب باشد و زمانی که پرسش‌های مشروعیت می‌توانند تابع ضرورت باشند. نیاز فوری سیستم، تصور یک نظم جدید نیست، بلکه زنده ماندن از نظم فعلی است.

و با این حال، خودِ بقا ممکن است شرایط بحث‌های آینده را تغییر دهد. اگر ایران دوام بیاورد اما از نظر نظامی آسیب‌دیده، از نظر اقتصادی ضعیف و از نظر اجتماعی تحت فشار باشد، حتی تندروها نیز ممکن است در مورد میزان دشواری‌هایی که سیستم می‌تواند تحمل کند، اختلاف نظر پیدا کنند. در چنین فضایی، همان رهبری که برای نماد تداوم انتخاب شده است، می‌تواند خود را در حال رهبری استدلال‌هایی بیابد که تداوم به تنهایی نمی‌تواند آنها را حل کند.

آنچه از قبل مشخص است این است که جمهوری اسلامی وارد دوره‌ای از گذار شده است که از زمان انقلاب تاکنون تجربه نکرده است. ظهور [آیت‌الله] مجتبی خامنه‌ای بحران جانشینی را پایان می‌دهد و وزن پایدار دولت امنیتی را در نظم سیاسی ایران تأیید می‌کند. اما فشارهایی که اکنون ایران با آن مواجه است، از جنگ در خارج از کشور گرفته تا نارضایتی در داخل، به این معنی است که تداوم به تنهایی ممکن است برای تأمین آینده نظام کافی نباشد.

تناقض اصلی

وقتی جنگ سرانجام فروکش کند، رهبر جدید و حامیانش باید تصمیم بگیرند که آیا جمهوری اسلامی می‌تواند با پیروی از مسیری که [آیت‌الله] خامنه‌ای تعیین کرده است، زنده بماند یا اینکه حفظ نظام، مستلزم ترسیم مسیری اساساً متفاوت است. این تناقض اصلی صعود [آیت‌الله] مجتبی خامنه‌ای است. او دقیقاً در لحظه‌ای که تداوم ممکن است کمترین کفایت را داشته باشد، به عنوان نگهبان تداوم به قدرت رسیده است.

این پسر نه تنها دفتر پدرش، بلکه بار انباشته شده سیاست‌مداری پدرش را نیز به ارث می‌برد: یک دستگاه امنیتی مستحکم، بی‌اعتمادی عمیقاً درونی شده به غرب، یک استراتژی منطقه‌ای آسیب‌دیده اما همچنان مقاوم، و جامعه‌ای که همزمان ترسان، خسته و نامطمئن است.

تصمیم به قدرت رساندن او ممکن است به جمهوری اسلامی کمک کند تا از شوک فوری جنگ عبور کند. حتی ممکن است توانایی ایران را برای تحمل محاصره تقویت کند. اما استقامت، تجدید حیات نیست و تثبیت، راه حل نیست. در کوتاه‌مدت، انتصاب [آیت‌الله] مجتبی نشان می‌دهد که نظام همچنان پابرجاست.

در درازمدت، این انتصاب پرسش دشوارتری را مطرح می‌کند: آیا ساختاری که با خاندانی‌تر شدن، نظامی‌تر شدن و بدگمان‌تر شدن به جامعه، خود را حفظ کرده است، هنوز می‌تواند به اندازه کافی سازگار شود تا از دوران پس از جنگ جان سالم به در ببرد؟

منبع گزارش:
https://mei.edu/publication/iran-mojtaba-and-the-future-of-the-islamic-republic/

مقالات مشابه

برنده نهایی جنگ رمضان؟
راهبرد ایران در جنگ رمضان: تصعید تنش
شکاف آمریکا و اروپا در جنگ رمضان

انتخاب سردبیر

user