فیلم جدید جعفر پناهی، «یک تصادف ساده» که امسال نخل طلای کن را برد، با یک داستان جالب آغاز میشود. خانوادهای در شبهنگام، در حومه تهران مشغول رانندگی هستند. ما آنها را از پشت شیشه جلوی ماشین میبینیم: مرد و زنی باردار و محجبه در جلو، و دختربچه دلفریبی در صندلی عقب که با موسیقی پاپ بالا و پایین میپرد و از پدرش میخواهد صدای ضبط را زیاد کند. ناگهان ماشین با چیزی برخورد میکند. مرد توقف میکند و پیاده میشود تا ببیند چه بوده. صدای ناله حیوانی به گوش میرسد؛ شاید یک سگ ولگرد. همسرش میگوید: «خدا را شکر که خودمان سالم هستیم. فقط یک تصادف بود. هر چه قسمت باشد همان میشود. حتماً خدا دلیلی داشته که این را سر راه ما قرار داده» اما دختربچه ناراحت است و میگوید: «تو آن را کُشتی. خدا هیچ کاره است.» آنها دوباره به راه میافتند، اما ماشین آسیب دیده و مقابل تعمیرگاهی توقف میکنند تا کمک بگیرند. تا اینجا، با این خانواده حس همدردی داریم و گمان میکنیم داستان شبیه به یکی از آن سفرهای جادهایِ پرماجراست که به رکن اصلی سینمای ایران بدل شده است. اما فیلم ناگهان مسیرش را عوض میکند. در تعمیرگاه، راننده ماشین (با بازی ابراهیم عزیزی) شروع به راه رفتن میکند و ما متوجه راه رفتن عجیب او میشویم؛ در واقع او یک پای مصنوعی دارد که صدا میدهد (جیرجیر میکند). وحید (با بازی وحید مبصری)، مکانیک تعمیرگاه، در حالی که با موبایل با مادرش صحبت میکند، صدای این پا را میشنود و گویی مسخ میشود؛ او مضطرب و خشمگین شده و کامیون یدککش را تا خانه آن مرد تعقیب میکند. روز بعد، وحید با یک وانت سفیدِ کثیف، در مسیر مرد کمین کرده، او را با بیل کتک میزند، به بیابان میبرد و گودالی حفر میکند تا او را زنده به گور کند. در…
دریافت اشتراک
جهت مشاهده این مطلب لطفا اشتراک تهیه کنید یا با حساب کاربری سازمانی وارد شوید.
در رصدخونه می توانید به ازاء به اشتراک گذاری رصدهای اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و…به رصد سایر افراد دسترسی داشته باشید.