یکشنبه ۱۴۰۵/۰۲/۲۷

دگرگونی سیاسی در ایرانِ زمان جنگ

  :اندیشکده
:نویسنده
رصدخونه اندیشکده ها  :رصدگر
لینک منبع اصلی

برای مدت هفت هفته، قدرت هوایی آمریکا و اسرائیل بر آسمان ایران مسلط بود. شناسایی در ارتفاع بالا، حملات دقیق به زیرساخت‌های نظامی و ساختمان‌های مسکونی در تهران، و مسیرهای پروازی تقریباً بدون مانع، ویژگی‌های فاز اولیه این نبرد بودند. ایران این ضربات را تحمل کرد و پاسخ آن نه با تاکتیک‌های چریکیِ جاده‌های بغداد، بلکه با موشک‌های دوربرد، پهپادهای تولید انبوه و یک موضع دفاعی بود که خطوط نبرد را حفظ کرد.

در روزهای پایانی پیش از آتش‌بس، یک فروند جنگنده F-15 و یک هواپیمای پشتیبانی نزدیک A-10 (وارثاگ) توسط سیستم‌های ردیابی اپتیکی [ایران] سرنگون شدند. اینکه آیا این یک دستاورد فنیِ قابل تکرار بود یا یک استثنای برخاسته از خوش‌شانسی، هنوز مشخص نیست. اما آنچه مبهم نبود، این واقعیت بود که ایران توانست تنگه هرمز را به روی تردد کشتیرانی تجاری ببندد؛ اقدامی که بازارهای جهانی انرژی را به لرزه درآورد. جنگ به یک رویداد جهانی تبدیل شده بود.

سیاست نیز در داخل ایران دستخوش تغییر شد. همین چند ماه پیش در ماه ژانویه، مسئله اصلی کشور اقتصادی بود: تورم، مسکن و قیمت مواد غذایی. بسته ریاضت اقتصادی دولت مسعود پزشکیان، بودجه خانوارها را خالی کرده و ده‌ها هزار نفر را به خیابان‌ها کشانده بود. امروز اما، مسئله اصلی امپریالیسم است. جنگ، مصائب مادی مردم را پاک نکرده—بلکه قاب و بسترِ نگاه به آن را تغییر داده است. انتخابی که امروز پیش روی هر ایرانی قرار گرفته دیگر درباره سیاست‌های مالی یا اصلاح یارانه‌ها نیست؛ بلکه انتخاب میان حاکمیت ملی یا ادغام در یک نظم امپریالیستی است که هم‌اکنون بر بخش بزرگی از منطقه حکمرانی می‌کند.

جنگ نسنجیده دونالد ترامپ، ایران را به عنوان یک ساختار منحصربه‌فرد در تاریخ مدرن آشکار کرده است: یک دولت نئولیبرالِ ضد امپریالیست. ریاضت در داخل، مقاومت در خارج. این فرمول روی کاغذ یک تناقض است، اما در عمل، منطقِ عملیاتی این دولت است. به همین دلیل است که ایران میان اعتراضات علیه ریاضت اقتصادی و نمایش همبستگی ملی در نوسان است—پدیده‌هایی که گاهی در طول یک ماهِ واحد رخ می‌دهند.

جرقه اقتصادی

این جنگ در مارس ۲۰۲۶ آغاز شد، اما توجیه روایی آن ماه‌ها قبل شکل گرفته بود. در دسامبر ۲۰۲۵، دولت پزشکیان—که معمولاً مایل به موج‌سواری و تنش‌آفرینی نیست—چهار تصمیم مالی متوالی را اتخاذ کرد که در مجموع به یک بسته ریاضتیِ سخت و ناگهانی تبدیل شد:

اول، تعدیل قیمت بنزین: بنزین در ایران همچنان مشمول یارانه سنگینی است؛ این افزایش قیمت در ارقام مطلق ناچیز بود، اما با معیارهای تهران تصمیمی جسورانه به شمار می‌رفت. آخرین افزایش قیمت در شش سال قبل از آن و در دوره حسن روحانی (رئیس‌جمهور ایران بین سال‌های ۲۰۱۳ تا ۲۰۲۱) رخ داده بود که به اعتراضات خشونت‌آمیزی منجر شد. این اقدام به عنوان سیگنالی تعبیر شد که نشان می‌داد دولت آماده دست زدن به خطوط قرمز است.

دوم، لایحه بودجه پیشنهادی: این بودجه سقف افزایش حقوق بخش دولتی را ۲۰ درصد تعیین کرد، رقمی که بسیار پایین‌تر از نرخ تورم جاری بود. این معیار، دستمزدهای بخش خصوصی را نیز منضبط و محدود کرد و قدرت خرید طبقه متوسطِ حقوق‌بگیر و طبقه کارگر را در سراسر اقتصاد به شدت کاهش داد.

سوم، افزایش مالیات بر ارزش افزوده (VAT): این مالیات تصاعدیِ معکوس بر مصرف، بدان معنا بود که فقرا و طبقه کارگر باید برای مایحتاج روزانه خود پول بیشتری پرداخت می‌کردند؛ در حالی که معافیت‌های مالیاتی سنگین برای شرکت‌های بزرگ دولتی و نهادهای مذهبی دست‌نخورده باقی ماند.

چهارم و از همه تعیین‌کننده‌تر، افزایش و تک‌نرخی کردن ارز توسط دولت: نرخ رسمی ارز نزدیک به ۵۰ درصد جهش کرد و قدرت خرید ایرانیان به همین میزان سقوط کرد. هم‌زمان، دلار یارانه‌ای برای واردات مواد غذایی اساسی—که مدت‌ها به عنوان وعده بنیادین دولت برای سیر کردن شکم مردم شناخته می‌شد—حذف شد. نان، روغن خوراکی و دارو ناگهان به گونه‌ای قیمت‌گذاری شدند که گویی خانواده‌های ایرانی درآمد دلاری دارند. این شوک، فوری و کمرشکن بود.

این سیاست‌ها نه تصادفی هستند و نه صرفاً به دوره ریاست‌جمهوری پزشکیان محدود می‌شوند. این‌ها نمود محلی دکترین اقتصادی هستند که سیاست‌های ایران را برای سه دهه شکل داده است. انقلاب ۱۹۷۹ یک پروژه مردمی بود که بازتوزیع ثروت در قلب آن قرار داشت. اما از زمان ریاست‌جمهوری اکبر هاشمی رفسنجانی (۱۳۶۸-۱۳۷۶)، دولت به طور مداوم به سمت رژیمی از ریاضت اقتصادی و بازتوزیع ثروت به سمت بالا [ثروتمندان] سوق یافته است.

سقوط استانداردهای زندگی در دوران محمود احمدی‌نژاد شتابی دوچندان گرفت؛ کسی که ناظر بر خصوصی‌سازی در مقیاس وسیع دارایی‌های نفت، فولاد و پتروشیمی بود. البته این دارایی‌ها به یک بازار آزادِ رقابتی فروخته نشدند، بلکه به مجموعه‌ای از نهادهای «خصوصیِ» وابسته به دولت منتقل شدند—مانند صندوق‌های بازنشستگی، هلدینگ‌های کدر و نهادهایی که ترازنامه‌های مالی‌شان مرز میان ثروت عمومی و انباشت خصوصی ثروت را مخدوش می‌کرد.

این دقیقاً همان نقطه‌ای است که داستان ریاضت اقتصادی ایران از همتای نئولیبرال خود در غرب متمایز می‌شود. در ایالات متحده یا بریتانیا، نئولیبرالیسم به معنای مقررات‌زدایی و تجارت آزاد بود. در ایران، معنای دیگری داشت: نابودی تدریجی و بی‌سروصدای وعده بنیادین انقلاب. کودتای ۱۳۳۲، انقلاب ۱۳۵۷ و دهه‌های پس از آن همگی حول یک پرسش واحد چرخیده‌اند: صاحب منابع ملی کیست و چه کسی از آن سود می‌برد؟

محمد مصدق پاسخ داد: مردم. انقلاب پاسخ داد: مردم. اما در طول سی سال، فرآورده‌های پایین‌دستی نفت خام—پلاستیک، پتروشیمی، روغن موتور و خوراک‌های صنعتی—به تدریج از مالکیت عمومی خارج و به دست همین نهادهای شبه‌دولتی سپرده شدند. بنزین به عنوان یادآور نمادینِ آن پیمان قدیمی، همچنان یارانه‌ای باقی ماند تا با چند سنت در هر لیتر، خاطره ملی شدن نفت را زنده نگه دارد؛ اما محصولات ارزش‌آفرین خصوصی شده بودند.

این محصولات به گونه‌ای قیمت‌گذاری می‌شوند که با بازارهای جهانی رقابت کنند، هرچند ایران به دلیل تحریم‌ها از آن بازارها محروم است. طنز تلخ سیستم در همین‌جاست: دولت انضباط قیمت‌گذاری جهانی را بر مردم خود تحمیل می‌کند، در حالی که خودش از تجارت جهانی محروم است. در این میان، یک طبقه الیگارشی کوچک از ایرانیان درآمد دلاری کسب می‌کنند اما دستمزد نیروی کار را با ریالِ بی‌ارزش‌شده می‌پردازند.

وقتی ترامپ توافق برجام (که در دوره باراک اوباما مذاکره شده بود) را پاره کرد و سیاست فشار حداکثری را اعمال نمود، ریال شروع به فروپاشی کرد. الیگارشیِ متصل به دلار مصون ماند و بسیاری از آن‌ها حتی سودهای کلانی بردند؛ اما جمعیت حقوق‌بگیر تمام بار این شوک را به دوش کشید. درد کاهش ارزش پول ملی اجتماعی شد، در حالی که سود آن خصوصی باقی ماند. این همان منطق نئولیبرالیسم است، هر نامی که بر آن بگذارید. منابع ملی که روزی ملی شده بودند، دیگر ملی نیستند. روح مصدق در پمپ‌بنزین‌ها زنده است، اما در هر جای دیگری مرده است.

تا دسامبر ۲۰۲۵، شرایط مادی برای اعتراضات کاملاً فراهم شده بود. نقاط فشار اصلی مسکن و غذا بودند، نه بنزین. تورم در سطوح بی‌سابقه‌ای قرار داشت. دولت یک نظام مالیاتی تنازلی را تحمیل کرده بود و هم‌زمان از طبقه سرمایه‌دار و صاحب دارایی—که تحریم‌ها از قضا آن‌ها را ثروتمندتر کرده بود—محافظت می‌کرد. پرسش مردم در خیابان‌ها اقتصادی بود؛ درباره عدالت در توزیع ثروت بود؛ درباره این بود که چه کسی باید هزینه بقای دولت را بپردازد.

تراژدی ژانویه

اعتراضات از مناطق روستایی و بازار آغاز شد و ظرف یک هفته به شهرهای بزرگ سرایت کرد. آنچه به عنوان بیانی از نارضایتی‌های اقتصادی آغاز شده بود، به سرعت با مداخلات خارجی تغییر شکل یافت. رضا پهلوی، فرزند تبعیدی شاه مخلوع، با دمیدن بر آتش اعتراضات، فراخوانی عمومی برای تشدید تنش‌ها صادر کرد. شبکه ماهواره‌ای «ایران اینترنشنال» که پیوندهای مستندی با شبکه‌های اطلاعاتی اسرائیل دارد، اعتراضات را پوشش گسترده داد و راهبردهای تاکتیکی ارائه کرد.

آنچه در پی آمد، به یکی از بزرگترین تراژدی‌های تاریخ معاصر ایران تبدیل شد. در طول دو روز، هزاران نفر جان خود را از دست دادند و تعداد بسیار بیشتری مجروح شدند. جزئیات این سرکوب تلخ و سهمگین است و در جاهای دیگر به خوبی مستند شده است.

هم حاکمیت و هم اردوگاه پهلوی منافعی در دفن کردن ریشه اقتصادی این ماجرا داشتند. اعتراضات به سرعت به عنوان یک تقابل تمدنی بازتعریف شد: جمهوری اسلامی در برابر بازگشت پادشاهی. هر دو طرف از این قاب‌بندی سود می‌بردند، چرا که هیچ‌کدام پاسخ معتبری برای نارضایتی‌های مادی که مردم را به خیابان‌ها کشانده بود، نداشتند. هیچ‌یک از آن‌ها سیاست بازتوزیعی برای پیشنهاد دادن نداشتند. هیچ‌کدام نمی‌خواستند درباره افزایش مالیات بر ارزش افزوده، شوک ارزی یا افزایش قیمت غذا و اجاره‌بها صحبت کنند؛ پس صحبت هم نکردند. ریشه اقتصادی ماجرا پاک شد و بدین ترتیب، ژانویه برای یک طرف به مسئله «امنیت و خیانت» و برای طرف دیگر به موضوع «آزادی و دموکراسی» تبدیل شد.

ترامپ وارد بازی می‌شود

بسیاری از ایرانیان بر این باورند که اگر ترامپ و بنیامین نتانیاهو مداخله نکرده بودند، روایت «آزادی و دموکراسی» ممکن بود مسیر خود را طی کند و بحران‌های داخلی متوالی ایجاد کند تا زمانی که تغییری رخ دهد. اما نتانیاهو علاقه‌ای به حل بحران نداشت و آن را فرصتی برای بازی با کارت‌های خود دید. او ایده بمباران ایران را به ترامپ پیشنهاد داد؛ و ترامپ که همیشه به دنبال یک برد آسان بود و تازه از آنچه که پیروزی تمیز و مقتدرانه در ونزوئلا می‌دانست فارغ شده بود، تصمیم گرفت که اکنون زمان حمله است.

همان‌طور که اکنون می‌دانیم، این حمله نه مقتدرانه بود و نه تمیز. به براندازی منجر نشد، اما مردم بی‌گناه را به کام مرگ کشاند؛ از جمله کشته شدن ۱۶۸ دختر دانش‌آموز در روز اول جنگ. این واقعیت به تنهایی بیش از هر سخنرانی یا موعظه‌ای، به تقویت روایت ضد امپریالیستی دولت کمک کرد. دولت موضع اخلاقیِ برترِ دفاع از حاکمیت ملی در برابر دو مورد از قوی‌ترین ارتش‌های جهان را از آن خود کرد. در مقابل، اپوزیسیون خارج‌نشین و حتی کسانی در داخل ایران که از اصلاحات ناامید شده بودند، این لحظه را به عنوان جنگی علیه تاریکی و استبداد قاب‌بندی کردند.

وقتی پرزیدنت ترامپ تهدید کرد که پل‌ها و نیروگاه‌های برق ایران را منفجر می‌کند، مردم عادی برای محافظت از این تاسیسات زنجیره‌های انسانی تشکیل دادند. این‌ها سربازان سپاه پاسداران یا نیروهای بسیجی نبودند؛ این‌ها همان مردمی بودند که قدرت خریدشان به دلیل تک‌نرخی شدن ارز به نصف کاهش یافته بود! همان مردمی که شاهد ثبات دستمزدهای خود در مواجهه با تورم رکوردشکن بودند!

به عبارت دیگر، جنگ یک دوگانه قطبی ایجاد کرد که پیش از آن با این وضوح وجود نداشت:

جبهه اول (A): جمهوری اسلامی—با تمام ایراداتش، با تمام بی‌عدالتی‌های اقتصادی‌اش و با تمام سرکوب‌های داخلی‌اش—اما به عنوان مدافع خاک و حاکمیت ملی.

جبهه دوم (B): پروژه پهلوی و حامیان امپریالیستی آن، که حاکمیت ملی کمتری ارائه می‌دهند اما صندلی‌ای در کنار سفره امپراتوری را وعده می‌کنند.

شاید برای برخی عجیب به نظر برسد، اما بخش قابل توجهی از جمعیت ایران مایلند که کشورشان از تعهدات گسترده‌تر خود به متحدان منطقه‌ای‌اش دست بکشد و موضعی نزدیک‌تر به اسرائیل اتخاذ کند. اسرائیل در طول سه سال گذشته ده‌ها هزار فلسطینی را در غزه و کرانه باختری کشته است، اما برای برخی ایرانیان، وجود آن یک نمونه موفق است: یک دولت غیرعرب و غیرمسیحی در خاورمیانه که نه تنها به عنوان بخشی از پروژه آمریکا پذیرفته شده، بلکه می‌تواند به سیاست‌ها جهت دهد. برای این دسته از ایرانیان، هدف لزوماً بازگشت به دوران پادشاهی نیست؛ بلکه کنار گذاشتن سیاست‌های انزواطلبانه به نفع ادغام در نظم فعلی جهان، به هر قیمتی است.

این گروه هیچ نمایندگی رسمی در سیاست ایران ندارد. پیروان این دیدگاه، سیستم کنونی را اساساً در برابر تغییر بسته می‌دانند و بنابراین به این نتیجه می‌رسند که دگرگونی کامل بر اصلاحات ترجیح دارد. هنوز زود است که بگوییم آیا جنگ و آسیب به زیرساخت‌های غیرنظامی باعث پشیمانی بخشی از آن‌ها از موضع قبلی‌شان شده است یا خیر. اما واقعیت این است که بخش عظیمی از ایرانیان در مواجهه با حمله خارجی، حول پرچم کشور خود متحد شده‌اند.

اما برای آن دسته از ایرانیانی که مخالف سیاست خارجی ضد امپریالیستی کشورشان هستند، این پرسش احتمالاً جنبه‌ای جناحی و خط‌کشی‌شده دارد. افزایش نرخ بیکاری و وخامت شرایط اقتصادی، در کمال شگفتی، آن‌ها را به این نتیجه می‌رساند که ارتش باید همان ابتدا تسلیم می‌شد و تنگه هرمز را باز نگه می‌داشت؛ چرا که بهای مقاومت بسیار سنگین است. برای برخی از آن‌ها، این موضع‌گیری در صورت لغو واقعی تحریم‌ها دیگر قابل دفاع نخواهد بود. اما این یک «اگرِ» بزرگ است و آینده به شدت غیرقابل پیش‌بینی است.

هرچند روایت‌های مطرح‌شده از سوی حاکمیت ایران و منتقدانش موفق شده‌اند مسائل اقتصادی را به حاشیه برانند، اما این جنگ در اصل هنوز بر سر منافع مادی است. ضد امپریالیست‌ها این جنگ را راهی برای مذاکره جهت پایان دادن به تحریم‌ها و تبدیل تنگه هرمز به یک منبع درآمد می‌دانند—مجلس ایران (نهاد قانون‌گذاری کشور) از هم‌اکنون در حال کار روی طرحی است تا ۷۰ درصد از درآمد حاصل از عوارض عبور از تنگه را به هزینه‌های معیشتی خانوارها اختصاص دهد. از سوی دیگر، حامیان پهلوی که در دهه گذشته با حسرت شاهد رشد سعودی‌ها و اماراتی‌ها بوده‌اند نیز خواهان رفع تحریم‌ها و دیدن یک ایران شکوفا هستند؛ آن‌ها صرفاً بر این باورند که ادغام در نظم امپریالیستی، بهترین و پایدارترین راه برای رسیدن به گشایش است.

هر دو طرف خواهان نابودی تحریم‌ها هستند. هر دو طرف می‌خواهند اقتصاد کشور نفس بکشد. تفاوت تنها در بهایی است که حاضرند برای آن بپردازند. یک طرف این بها را با «ریاضت اقتصادی» پرداخت می‌کند و طرف دیگر با «حاکمیت ملی». جنگ، همه را مجبور کرده است تا انتخاب کنند که ترجیح می‌دهند با کدام ارز پرداخت کنند.

انتخاب کاذب

موقعیتی که اکنون شاهد آن هستیم، تصادفی نیست. این یک انتخابِ سیاستی نیست که بتوان آن را با یک رئیس‌جمهور جدید یا مجلسی نو تغییر داد؛ بلکه پیامد ساختاریِ دهه‌ها تحریم و روش انتخابیِ حاکمیت برای بقا در میان آن‌هاست.

یک دولتِ واقعاً ضد امپریالیست—دولتی که شفاف و بازتوزیع‌کننده ثروت باشد و بودجه‌اش به جای فروش کدرِ نفت، از طریق نظام مالیاتی فراگیر تأمین شود—نیازمند رابطه متفاوتی با اقتصاد جهانی است. اما ایران در بیشتر چهل سال گذشته از این اقتصاد محروم بوده است. این کشور نمی‌تواند نفت خود را علناً بفروشد؛ نمی‌تواند علناً سلاح یا فناوری بخرد. ایران از طریق پنهان‌کاری دوام می‌آورد: ناوگان ارواح (نفتکش‌های ردیابی‌ناپذیر)، شرکت‌های صوری در کشورهای ثالث، و برنامه‌های موشکی که در هیچ بودجه رسمی وجود خارجی ندارند. این عدم شفافیت، عارضی و اتفاقی نیست، بلکه شرط بقای سیستم است.

و این پنهان‌کاری پیامدهایی دارد. وقتی دولت مجبور است درآمدها و هزینه‌های خود را پنهان کند، دیگر نمی‌تواند پاسخگوی مردم خود باشد. همان سازوکارهایی که فروش نفت را از دید مأموران اجرای تحریم‌های آمریکا پنهان می‌کنند، آن را از دید مالیات‌دهندگان ایرانی نیز مخفی نگه می‌دارند. دولت نمی‌تواند بدون آنکه برای دشمنانش شفاف شود، برای مردمش شفاف باشد؛ بنابراین، پنهان‌کاری را انتخاب می‌کند. و پنهان‌کاری، بستر را برای بهره‌کشی و استخراج ثروت مهیا می‌سازد.

اقدامات ریاضتی دسامبر ۲۰۲۵ خیانت به پروژه ضد امپریالیستی نبود، بلکه امتداد منطقی آن بود: ارزش ریال را کاهش بده تا بودجه را کش بیاوری؛ یک نظام مالیاتی تنازلی وضع کن تا مردم عادی پول بیشتری بپردازند؛ و از دارندگان درآمد دلاری محافظت کن، چرا که آن‌ها همان کسانی هستند که نفت را از طریق ناوگان ارواح جابه‌جا می‌کنند. نیمه نئولیبرال و نیمه ضد امپریالیست سیستم با یکدیگر در تضاد نیستند؛ آن‌ها در واقع به یک کلِ واحد تبدیل شده‌اند.

و اما لغو تحریم‌ها تحت هر یک از این دو گزینه، چه دستاوردی به همراه خواهد داشت؟ نه جمهوری اسلامی و نه اپوزیسیون خارج‌نشین آن، هیچ‌کدام تعهدی به عدالت توزیعی نشان نداده‌اند. هر دو در همان شبکه‌های متصل به دلار تنیده شده‌اند، فقط با اربابانی متفاوت. اگر تحریم‌ها برداشته شوند، الیگارشی منافع آن را تصاحب خواهد کرد. مردم عادی البته شاهد بهبودهای محدودی خواهند بود؛ ریال به ثبات می‌رسد و تورم بهتر مدیریت می‌شود. اما ساختار زیرین—یعنی پیوند قدرت دولتی و بهره‌کشی خصوصی—پابرجا خواهد ماند. جنگ، مردم را مجبور به انتخاب میان دو پاره از یک واقعیت کرد؛ در حالی که هیچ‌کدام آن چیزی را که ایرانیان عادی واقعاً به آن نیاز دارند ارائه نمی‌دهند: اقتصادی که برای مردم کار کند، نه فقط برای کسانی که مالک آن هستند.

منبع گزارش:
https://jacobin.com/2026/05/neoliberalism-austerity-war-political-economy-iran

مقالات مشابه

قطعی بعدی اینترنت در ایران؟
ریزش نیروی نظامی، لازمه شورش اجتماعی
تداوم انتقاد آمریکایی‌ها از رویکرد ترامپ در قبال ایران

انتخاب سردبیر

user