«الان سال ۲۰۰۳ نیست.» این را برخی از هواداران پرشور دونالد ترامپ میگویند که به شدت تلاش میکنند حمله آمریکا به ایران را از حمله آمریکا به عراق در ۲۳ سال پیش تشخیص دهند. و از آنجایی که سال ۲۰۰۳ نیست، «الان زمان مناسبی برای نومحافظهکاران نیست که جنگ را به چالش بکشند.» کوین رابرتز، رئیس بنیاد هریتیج، این را گفت و با این حرف، ناخواسته این استدلال را مطرح کرد که «نئوکانهایی» که او مسئول جنگ عراق میداند، دلیل خوبی برای جنجالی کردن جنگ بر سر ایران دارند. ترامپِ خیالپرداز هرگز کاری شبیه به آنچه «نئوکانها»ی خیالپرداز و راحتطلب او برای عراق پختند، انجام نمیدهد. البته ترامپ همین کار را کرد.
ایالات متحده اکنون در حال جنگ با کشوری است که رهبران آن از زمان انقلاب اسلامی، جمعیت زیادی را برای شعار «مرگ بر آمریکا» جمع کردهاند و از آن زمان تاکنون با کشتن آمریکاییهایی که در دسترس بودهاند، به این شعار خود عمل کردهاند. در حالی که ما در این بحث هستیم، بیایید بررسی کسانی را که در آن سوی راهرو هستند و آرزویشان برای شکست ترامپ قویتر از آرزویشان برای موفقیت کشورشان به نظر میرسد، کنار بگذاریم. ما در جنگ هستیم و اگر این درخواست زیادی است که ملت حول آرمان آمریکا متحد شود، این غمانگیز است - اما چنین دورانی است که ما در آن زندگی میکنیم و خوشبختانه برای همه ما، ایران اکنون در دستان ترسناک ارتش ایالات متحده است.
در حقیقت، دوباره سال ۲۰۰۳ است. تاریخ قافیه دارد. یک رئیس جمهور آمریکایی مجبور بوده بر اساس اطلاعاتی که در دست دارد، تصمیم بگیرد که چگونه با یک تهدید جدی برای منافع و ارزشهای آمریکا مقابله کند. و دوباره، یک رئیس جمهور جنگ را انتخاب کرده است. آن زمان، عراق بود. اکنون، ایران است. تعجب واقعی این است که از نظر ژئوپلیتیکی، نمونه عراق برای ترامپ نمونه خوبی برای پیروی بوده است. منشأ مشکوک آن جنگ یک نسل پیش و شکست تعمیق ارزشهای لیبرال به سبک آمریکایی در آن کشور، جنبههای مهمی از نتیجه مثبت این درگیری را پنهان کرده است. و سردرگمی در مورد مسائل امنیتی که در آن زمان با ایالات متحده روبرو بود و اکنون با آن روبرو است، برداشتهای عمومی و نخبگان را از مشکل ایران که ترامپ کشور را برای رسیدگی به آن به جنگ کشانده است، تحریف میکند.
وقتی یک نظرسنجی اخیر از مورخان آمریکایی بهترین و بدترین تصمیمات سیاست خارجی آمریکا در تمام دوران، از پیش مشخص بود که جنگ عراق در سال ۲۰۰۳ بدترین تصمیم خواهد بود. و این نتیجهگیری درست بود. درست است، ۵۸۰۰۰ آمریکایی در ویتنام کشته شدند و ارتش آمریکا پس از آن تقریباً فروپاشید؛ تخمینها از مرگ مستقیم غیرنظامیان در ویتنام به ۲ میلیون نفر و تقریباً دو برابر این رقم در منطقه رسید؛ ایالات متحده هندوچین را به کمونیسم باخت و سایگون به طرز مفتضحانهای سقوط کرد. این را با عراق مقایسه کنید، جایی که ما ۴۵۰۰ کشته دادیم و پس از آن ارتش ایالات متحده توانمندتر از همیشه ظاهر شد؛ جایی که تخمینها از مرگ مستقیم غیرنظامیان به ۲۰۰۰۰۰ نفر میرسد، یک دهم تلفات در ویتنام. ما در سال ۲۰۱۱ سعی کردیم عقبنشینی کنیم، اما پس از ظهور داعش مجبور شدیم برگردیم، که شاید ۱۰۰۰۰۰ غیرنظامی را کشت، قبل از اینکه ما و متحدانمان آن را نابود کنیم و عراق و جهان را از مرگبارترین نوآوری دهه ۲۰۱۰ نجات دهیم. اما این هم از این. صحبت کردن در مورد عراق در جمع مودبانه - در هر دو جناح چپ و راست - دشوار است. و درست - به هر طریقی غیر از اذعان به اینکه چقدر فاجعهبار، چقدر فاجعهبار، چقدر ویرانگر بود.
برای مرور، دولت بوش به اشتباه معتقد بود که صدام ذخایر زیادی از سلاحهای شیمیایی و سایر سلاحها را در اختیار دارد - و اینکه او هنوز قصد توسعه سلاحهای هستهای را در سر میپروراند، قصدی که به ساخت راکتور هستهای اوسیراک، که اسرائیل در سال ۱۹۸۱ آن را نابود کرد، برمیگردد. ما نباید وقت خود را برای کسانی که ادعا میکنند دولت بوش هنگام هدایت ما به جنگ آگاهانه دروغ میگفت، تلف کنیم. این تهمت بیاساس در واقع برای پنهان کردن یک حقیقت پیچیده عمل میکند. رهبران فقط میتوانند بر اساس اطلاعاتی که در آن زمان دارند تصمیم بگیرند. اما رویدادهایی که پس از آن تصمیمات رخ میدهند، ما را مجبور میکنند که با توجه به اطلاعات اضافی که پس از آنها جمعآوری میشود، در مورد آنها قضاوت کنیم. "اگر آن زمان میدانستید چه میدانید" در نگاه به گذشته یک سوال اجتنابناپذیر است - اما وقتی صحبت از تصمیمگیری در زمان واقعی میشود، بیمعنی است. برای بوش، در شرایط پس از ۱۱ سپتامبر، تواناییها و جاهطلبیهای فرضی صدام، او را در آینده بسیار خطرناک کرد تا … مقابله و برکناری.
مشکل دوم عراق، ناتوانی در پیشبینی - و پس از شروع، عدم اذعان - به شورشهای در حال شکلگیری در داخل کشور بود که در مخالفت با اشغال ایالات متحده و تلاشهای آن برای ایجاد یک دولت دموکراتیک فعالیت میکردند. دیک چنی، معاون رئیس جمهور، در سال ۲۰۰۵ گفت که شورش در «آخرین نفسهایش» است. متأسفانه، اینطور نبود و ارتش ایالات متحده به طور فزایندهای از ناتوانی خود در حل مشکل مرگبار بمبهای دستساز در جادهها رنج میبرد. این بمبها حدود نیمی از کل تلفات آمریکاییها را تشکیل میدادند.
من نیز مانند بسیاری، از جنگ با عراق در سال ۲۰۰۳ حمایت کردم، زیرا صدام، ذخایر تسلیحاتی او و جاهطلبیهایش خطری غیرقابل قبول را ایجاد میکرد. اگر میدانستیم که ترس از سلاحهای کشتار جمعی محصول شکستهای اطلاعاتی آمریکا و متحدانش است، شکستهایی که صدام میتوانست آنها را برطرف کند اما تصمیم به انجام آن نگرفت، اکثر ما از ادامه سیاست دولت کلینتون در مورد سرکوب صدام حمایت میکردیم، حتی زمانی که او عزم غرب را برای پایبندی به محدودیتهای اعمال و انتخابهایش که به عنوان شرط پایان جنگ ۱۹۹۱ به رهبری ایالات متحده علیه خود پذیرفته بود، بررسی میکرد. اما ما نگران دوام طولانی مدت نگه داشتن او در آن محدوده بودیم. حمایت از رژیم تحریمها در شورای امنیت سازمان ملل تنها چند سال پس از اعمال آن شروع به کاهش کرده بود. پس از ۱۱ سپتامبر، تصور اینکه او با تهدید تروریستی جدید و نامشخص علیه ایالات متحده همسو باشد یا مشارکت فعالی در آن داشته باشد، بسیار آسان بود (و البته کسانی بودند که معتقد بودند او به نوعی در این حمله دست داشته است). او مطمئناً انگیزه بیش از حد کافی داشت.
در آن زمان، بسیاری از ما این دیدگاه را پذیرفته بودیم که آمریکا و متحدانش عراق را از شر صدام، یک مستبد شرور، آزاد خواهند کرد و پس از آزادی، آمریکا مسئولیت دارد که برای ایجاد یک دولت شایسته برای مردم عراق تلاش کند تا جایگزین دولت بدخواهی شود که ما سرنگون کردیم.
منتقدان چپ و راست از آن زمان تاکنون ادعا کردهاند که ما با هدف نادرست آوردن دموکراسی به عراق به جنگ رفتیم. این دیدگاه - که تا حدودی نتیجه آرمانشهرگرایی احمقانه پس از وقوع بود که از قلمهای بیمایه سخنوران با استعداد اما بیش از حد مشتاق کاخ سفید بوش جاری میشد - توالی وقایع را اشتباه تفسیر میکند. در غیاب نگرانیهای امنیتی جدی در مورد رژیم صدام، هیچ جنگی و از این رو هیچ "ترویج دموکراسی" وجود نمیداشت. اگر تصمیمی برای سرنگونی رژیم در ابتدا گرفته نشود، هیچ سوالی در مورد اینکه چه چیزی را جایگزین آن خواهید کرد، وجود ندارد. برخی امیدوار بودند که خاورمیانه برای موجی از تغییر از استبداد به لیبرالیسم و دموکراسی آماده باشد. اما اینطور نشد. اما هدف جنگی قدرت نظامی که ایالات متحده به کار گرفت، در درجه اول سرنگونی صدام بود، نه دموکراتیزه کردن منطقه و جهان.
اگر ارتش ایالات متحده واقعاً ذخایر بزرگی از سلاحهای شیمیایی و بیولوژیکی را کشف میکرد، تصمیم به جنگ برای همیشه توجیه میشد - هرچند برخی ممکن است با توجه به شورشهای متعاقب آن و هزینهای که بر نیروهای ما وارد کرد، مخالف باشند. در محافل سیاسی، تعداد قابل توجهی از حامیان اولیه جنگ، با افزایش تلفات ایالات متحده، آماده عقبنشینی تا اواسط دهه بودند. آنها تا سال ۲۰۰۷ هیچ میلی برای "افزایش" ضد شورش بوش نداشتند. با این حال، این افزایش - همراه با "بیداری انبار"، که در آن شیوخ سنی از اواسط سال ۲۰۰۶ علیه شورشیان القاعده در عراق قیام کردند و به جای آن با نیروهای آمریکایی متحد شدند - تا تابستان ۲۰۰۸ یک موفقیت آشکار بود. و جنگ دو سال بعد پایان یافت.
اگر شما جورج دبلیو بوش باشید و کشور را بر اساس اشتباهی در مقیاس شکست اطلاعاتی سلاحهای کشتار جمعی عراق به جنگ بکشانید، نمیتوانید انتظار داشته باشید که قضاوت تاریخ چیزی غیر از منفی باشد - حتی اگر صادقانه بتوانید ادعا کنید که این تصمیم را بر اساس آنچه که بهترین اطلاعات موجود در آن زمان میدانستید، گرفتهاید. در عین حال، این قضاوت منفی گذشتهنگر هیچ توصیه واقعی به روسای جمهور و سیاستگذاران برای ارزیابی خطرات آینده و تصمیمگیری در مورد آنها ارائه نمیدهد. آنها نیز بدون اطلاعات کامل مجبور به انتخابهای فوقالعاده سختی خواهند بود. ترامپ همین کار را کرد.
و نکته کلیدی در ارزیابی مجدد جنگ ما در عراق همین است. گفتن اینکه قضاوت تاریخ در مورد یک تصمیم منفی است، به معنای گفتن این نیست که هیچ نتیجه مثبتی از آن تصمیم حاصل نشده است. در عراق، ایالات متحده به دنبال نظامی بود تا با اطمینان ثابت کند که صدام حسین دیگر عاملی در سیاست جهانی نخواهد بود و عراق هیچ سلاح شیمیایی و بیولوژیکی یا جاهطلبی یا چشمانداز توسعه سلاح هستهای نخواهد داشت. برگردیم به یک عبارت بدنام، "ماموریت انجام شد". صدام از بین رفت، عراق عاری از سلاحهای کشتار جمعی شد و پس از پایان جنگ توسط نیروهای ائتلاف، دولت عراق هیچ تهدیدی برای هیچکس در خارج از مرزهای خود ایجاد نکرده است. این یک دولت کارآمد است، اگرچه درگیر فساد و درگیریهای قبیلهای و اختلافات داخلی است که تاکنون مانع از دستیابی آن به آیندهای روشن شده است. اما وقتی صحبت از نقاط داغ ژئوپلیتیکی میشود - پس از یک دوره ۳۰ ساله که در طی آن عراق یکی از بیثباتکنندهترین نیروهای شر در جهان بود - از نقشه خارج میشود.
گفتن اینکه اگر ایالات متحده صدام را در جای خود نگه میداشت چه اتفاقی میافتاد، غیرممکن است. واضح است که در کوتاهمدت، او برخلاف آنچه ما نگرانش بودیم، به عنوان تأمینکننده سلاحهای خطرناک برای بازیگران تروریستی تهدیدی ایجاد نمیکرد، زیرا او واقعاً آن سلاحها را نداشت. اما این چیزی است که ما تنها در نتیجه سرنگونی متوجه آن شدیم؛ تهدید درکشده همچنان دغدغه بزرگی برای رهبران آمریکایی و غربی میبود. این برای توجیه جنگ کافی نیست، اما به درک صادقانه از چرایی وقوع جنگ میافزاید.
صدام در درازمدت موضوعی کاملاً متفاوت میبود. او که دههها نقش بدی در عراق و منطقه ایفا کرده بود، مطمئناً تا حد امکان به دنبال ادامه آن میبود. او در سال ۱۹۸۰ برای تصاحب نفت به ایران حمله کرد. او از سال ۱۹۸۳ تا ۱۹۸۸ در جنگ ایران و عراق به طور گسترده از سلاحهای شیمیایی استفاده کرد و در جریان عملیات انفال در سال ۱۹۸۸ از آنها علیه جمعیت کرد خود استفاده کرد. در یک تلاش دیگر برای تصاحب نفت، او در سال ۱۹۹۰ به کویت حمله و آن را فتح کرد و تهدید کرد که از سلاحهای شیمیایی علیه ائتلاف به رهبری ایالات متحده که در سال ۱۹۹۱ او را بیرون راند، استفاده خواهد کرد (اما این کار را نکرد). در طول اولین جنگ خلیج فارس، او همچنین دهها موشک اسکاد را علیه اسرائیل و اهداف غیرنظامی در عربستان سعودی شلیک کرد. از آنجایی که او از آنها استفاده کرده بود، اسرائیلیها در طول جنگ ماسکهای گاز میزدند تا مبادا او آنها را روی موشکهایش سوار کرده باشد. این واقعیت که تا سال ۲۰۰۳، صدام هیچ انباری از سلاحهای شیمیایی یا بیولوژیکی نداشت، برای هیچ کس جز خودش و هر «حلقه نزدیک» که داشت، ناشناخته بود. سوالی که پس از یازده سپتامبر رنگ و بوی جدیدی به خود گرفته بود، این بود که آیا او آنقدر خطرناک است که نمیتوان نادیدهاش گرفت، به خصوص اگر شورای امنیت اجازه میداد تحریمهای اعمال شده بر او لغو شود و منابع بیشتری در اختیارش قرار گیرد.
صدام ۶۵ ساله بود که بغداد به دست ایالات متحده افتاد. مشکلاتی که او در سیاست بینالملل ایجاد کرد، اگر بغداد در دست او میماند، ممکن بود برای دههها ادامه یابد. در عوض، آن مشکلات خاص با رژیم او و مرگش پایان یافت. خوب شد.
جنگ عراق همچنین پیامدهایی فراتر از عراق داشت. هدف آن تا حدی ترساندن دیگران از دنبال کردن و داشتن سلاحهای هستهای، شیمیایی و بیولوژیکی بود. در برخی شرایط، ایالات متحده از توانایی نظامی برای جلوگیری از دستیابی کشورهای متخاصم به قابلیتهای نظامی به ویژه خطرناک برخوردار است. این سوال که آیا چنین دشمنی پس از داشتن چنین قابلیتهایی، واقعاً از آنها استفاده خواهد کرد، اگر آن کشور آنها را نداشته باشد، مطرح نمیشود.
در پایان سال ۲۰۰۳ - یعنی پس از سقوط رژیم صدام - معمر قذافی در لیبی تصمیم گرفت برنامههای سلاحهای هستهای، شیمیایی و بیولوژیکی و همچنین توسعه موشکهای دوربرد خود را کنار بگذارد. بازرسان بینالمللی در سال ۲۰۰۴ پایان این برنامهها را تأیید کردند.
سوریه نیز هنگام شروع جنگ، برنامه هستهای خود را در دست اجرا داشت. ساخت تأسیساتی در الکبار که از روی رآکتوری در کره شمالی مدلسازی شده بود و میتوانست پلوتونیوم کافی برای یک یا دو سلاح هستهای در سال تولید کند، در سال ۲۰۰۱ آغاز شده بود. سوریه اصرار داشت که این پروژه اصلاً رآکتور هستهای نیست، بلکه یک تأسیسات نظامی متعارف است. هنگامی که گزارشهایی مبنی بر قرارداد با روسیه برای ساخت رآکتور در سوریه در فوریه ۲۰۰۳، در جریان آمادهسازی قبل از حمله ایالات متحده به عراق، منتشر شد، روسیه و سوریه هر دو به سرعت چنین توافقی را تکذیب کردند - که احتمالاً نشانهای از احتیاط تازهای بود که پس از اعلام تصمیم آمریکا مبنی بر مداخله در صورت افزایش تهدیدات هستهای به جای انتظار تا زمانی که برای انجام این کار خیلی دیر شده بود، حاصل شده بود. با نزدیک شدن تأسیسات الکبار به تکمیل در سال ۲۰۰۷، اسرائیل آن را بمباران و نابود کرد. بازرسیهای بعدی شواهد غیرقابل انکاری از ماهیت هستهای الکبار یافتند. پس از تخریب آن، جاهطلبیهای هستهای سوریه به تاریکی گرایید، شاید با توجه به احساس خطر فزاینده ادامه کار. (سوریه در سال ۲۰۱۳ از سلاحهای شیمیایی علیه مردم خود استفاده کرد، که باراک اوباما آن را «خط قرمز» و مستلزم مداخله اعلام کرده بود - خطی که با آزمایش آن، او به سرعت از آن عقبنشینی کرد.)
در همین حال، برنامه توسعه سلاحهای هستهای ایران در سال ۲۰۰۳ دستخوش تغییر شد. ملاها عناصر آن را پراکنده و به زیر زمین منتقل کردند. برآورد اطلاعات ملی ایالات متحده در سال ۲۰۰۷ نشان داد که سال ۲۰۰۳ یک نقطه عطف بوده است - نتیجهگیریای که متعاقباً با انتشار اسناد داخلی ایران در سال ۲۰۰۸ توسط بازرس ارشد آژانس بینالمللی انرژی اتمی تأیید شد. این اسناد اطلاعاتی در مورد «پروژه آماد» ایران قبل از سال ۲۰۰۳، یک طرح دقیق برای توسعه سلاحهای هستهای و پیکربندی آنها به عنوان کلاهکهای موشکی، ارائه میدادند. در سال ۲۰۱۸، موساد اسرائیل به یک انبار دیگر از سوابق هستهای دست یافت که جاهطلبی پروژه آماد برای تولید یک زرادخانه کوچک تا اوایل دهه ۲۰۰۰ را بیشتر توصیف میکرد. اما این اتفاق نیفتاد. خلاصه اینکه، در حالی که ایران پس از سرنگونی رژیم صدام توسط ایالات متحده، به هیچ وجه از جاهطلبیها و برنامههای هستهای خود دست نکشید، رهبران ایران درک کردند که با توجه به عزم بوش برای مقابله با تهدیدات هستهای قبل از ریشه دواندن کامل آنها، پیگیریهای آنها ریسک بیشتری را به همراه دارد. تغییراتی که آنها احساس میکردند باید انجام دهند، احتمالاً پیشرفت آنها را کند کرده است.
مورد دیگر کره شمالی است. پیگیری کره شمالی برای دستیابی به زرادخانه هستهای تا یازده سپتامبر دههها در جریان بود و پیونگ یانگ بسیار نزدیک شده بود. ایالات متحده این موضوع را در سال ۲۰۰۲ روشن کرد، زمانی که واشنگتن آشکارا اعلام کرد که ما فریب خوردهایم - اینکه یک دهه رشوه غرب (به نام "چارچوب توافق شده") که به کره شمالی برای جلوگیری از هستهای شدن پرداخت شده بود، شکست خورده است. با توجه به این واقعیت، و این واقعیت که در سال ۲۰۰۳، ایالات متحده با موفقیت صدام را سرنگون کرده بود، کره شمالی برعکس لیبی عمل کرد. این کشور با عجله پیش رفت و تا سال ۲۰۰۵ آشکارا اعلام کرد که به توانایی سلاحهای هستهای دست یافته است - سپس در سال ۲۰۰۶ یک آزمایش زیرزمینی موفقیتآمیز انجام داد. دولت بوش اقدامی نکرد. دستهایش با عراق پر بود. اما یک ویژگی منحصر به فرد در وضعیت شبه جزیره کره وجود داشت: هزاران مهمات متعارف که کره شمالی دهههاست آماده شلیک به پایتخت کره جنوبی، سئول، است که کمتر از ۴۰ مایل از خاک کره شمالی فاصله دارد. بنابراین ایالات متحده به طور متعارف از اقدام نظامی برای متوقف کردن یا کند کردن برنامه سلاحهای هستهای کره شمالی منصرف شد.
چشمانداز بازدارندگی سلاحهای متعارف از حمله ایالات متحده به یک کشور مشتاق سلاح هستهای، نقطه دید خوبی برای بازگشت به ایران ۲۰۲۶ است. توانایی ایران در روزهای پس از حمله ایالات متحده و اسرائیل برای شلیک رگبار موشکها و پهپادها، نشانهای از جهتگیری مشکل برنامه سلاحهای هستهای ایران است: به سمت یک عامل بازدارنده متعارف ایران در برابر توانایی ایالات متحده یا اسرائیل برای انجام هر کاری در مورد آن. هم مارکو روبیو، وزیر امور خارجه و هم بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر، به طور خاص گفتند که اسرائیل مصمم بود که باید در زمان مناسب حمله کند، زیرا افزایش ظرفیت موشکهای کوتاهبرد متعارف ایران به زودی چنین حملهای را بسیار خطرناک خواهد کرد - مشکل کره شمالی.
ایالات متحده با حمله ژوئن ۲۰۲۵ خود، همراه با اسرائیل، به فردو و سایر تأسیسات هستهای، به طور قابل توجهی به برنامه سلاحهای هستهای ایران آسیب رساند. و ایالات متحده و اسرائیل شاید میتوانستند در صورت لزوم به حملات خود ادامه دهند در حالی که ایران به مرور زمان تأسیسات جایگزین میساخت. اما نه به طور نامحدود اگر قابلیتهای متعارف ایران به سرعت افزایش مییافت. از اواخر سال ۲۰۲۵، مسیر دستیابی به زرادخانه هستهای ایران دیگر از زیر زمین نمیگذشت، بلکه از طریق آسمانها و به شکل موشکها و پهپادها طی میشد.
شکی نیست که ایران به دنبال سلاحهای هستهای است - با تکیه بر شواهد بسیار بیشتری نسبت به پرونده اطلاعاتی علیه صدام حسین. قاطعیت ایران در این تلاش در سیاست بینالملل بینظیر است. تهدیدهای آن برای محو اسرائیل بیوقفه بوده و به "شیطان بزرگ"، ایالات متحده، نیز گسترش یافته است. ایران از طریق اقدامات مستقیم و غیرمستقیم خود علیه منافع ایالات متحده - چه با تأمین بمبهای کنار جادهای پیشرفته برای شورشیان عراق و چه با حمایت از بسیاری از تبهکاران خاورمیانه از حماس گرفته تا حزبالله و حوثیها - به طور قطعی نشان داده است که به عنوان یک کشور غیر هستهای به همان اندازه خطرناک است و دلایل زیادی وجود دارد که شک کنیم که سلاح هستهای فقط به عنوان یک عامل بازدارنده دفاعی برای ایران مفید خواهد بود. با توجه به پذیرش هزارهگرایی شیعه توسط ایران، این یک سوال بیپاسخ است که آیا سلاحهای هستهای اسرائیل و ایالات متحده مانع استفاده ایران از سلاح هستهای میشوند یا خیر.
ترامپ تنها کسی نبوده که گفته ایران نمیتواند سلاح هستهای داشته باشد. "جامعه بینالمللی" نیز همین را میگوید. اما چنین اعلامیههایی در غیاب قدرتی که از آنها پشتیبانی کند، عمدتاً نمایشی هستند. این دستور ترامپ است. ترامپ که زمانی از سرسختترین منتقدان تصمیم به جنگ در عراق بود، دریافته است که اطلاعاتی که در اختیار دارد، او را مجبور کرده است که کشور را به دلیل تهدیدی از سوی ایران به جنگ بکشاند - تهدیدی که مشابه، اما بسیار جدیتر از تهدیدی است که جورج دبلیو بوش در عراق احساس میکرد.
نه، "سال ۲۰۰۳ نیست." یک نسل بعد است و مشکل بدترین سلاحها در دست بدترین بازیگران دولتی همچنان ادامه دارد. عراق تحت حکومت صدام یکی از آنها بود. دیگر نیست. دونالد ترامپ روشن کرده که مصمم است مطمئن شود جمهوری اسلامی را نیز مانند رژیم بعث به زبالهدان تاریخ میسپارد. احتمالاً یکی از افرادی که در آمریکا، بر اساس تجربه پیچیده و پشیمانکننده خود، او را سرزنش میکند، جورج دبلیو بوش است.